من و دخترم ری را

تو اشاره مي كني به باد که قصه سفرش کودکم را خواب کرده است

من و دخترم ری را

لیلا خجسته راد
من و دخترم ری را تو اشاره مي كني به باد که قصه سفرش کودکم را خواب کرده است

قطب جنوب!

دو روز پیش از مدرسه که برگشت ازش پرسیدم «غذاتو خوردی؟» گفت «اوم... دلم برات سوخت. خواستم همشو بخورم ولی نتونستم!»
منو بگو  واقعا از ته دل خندیدم و اون هاج و واج مونده بود چرا دارم میخندم!

***

آخر هفته قبل، سفری کاری به بوشهر و برازجان داشتیم و کلی تجربه های جدید کسب کرد خانمی.

 

قبل رفتن به سفر به ش گفته بودم داریم میریم جنوب. شب قبلش دیدم داره با باباش صحبت میکنه:
- بابا خب به م بگو ببینم این قطب جنوب که داریم میریم چه شکلیه؟

 



تاريخ : پنجشنبه ۱۷ اردیبهشت۱۳۹۴ | | نویسنده : لیلا خجسته راد |

مگه آرزوهاتو به قاصدک نگفتی؟

سوالهای دخترکم این چند وقت بیشتر از هر زمان دیگه ای شده. مدام می پرسه «چرا»، «برای چی؟» «چطور؟» و از این دست... محاله چیزی رو متوجه نشه و نپرسه. گاهی دیگه کلافه می شیم از دست سوالهای زیاد. وقت تماشای تلویزیون که این مسئله مضاعف میشه و کلمه به کلمه می پرسه «این یعنی چی، اون یعنی چی» و تو خود بخوان حدیث مفصل. سریال در حاشیه رو هم دوست داره و دنبال میکنه و هی میگه باس ماس و میخنده.

*

بعد از تعطیلات عید زمان خوابیدنش دوباره به هم خورده و شبها به راحتی حاضر به خواب نمیشه. صبح هم بیدار کردنش واقعا راحت نیست. از هفت و نیم صبح که بیدار میشه تا یازده شب که بخوابه، اونم به زور و گاهی عصبانی شدن ما، به هیچ عنوان پلک رو هم نمیذاره. واقعا که میگن هان و بیدار باش، همینه!

*

امشب قبل خواب گفت خوش به حالت مامان. گفتم برای چی؟ گفت برای این که من هر روز مجبورم برم مدرسه و شما فقط چهارشنبه ها میری کلاس!!!

*

یک وقتهایی که شانس بیارم و بخت یار باشه تصمیم به مرتب کردن خونه میگیره و دقیقا مث فرفره همه جا رو مرتب و تمیز میکنه. حتی جاروبرقی هم میکشه و بعد نظر منو میخواد. این جاهاست که واقعا خدا رو چند برابر شکر میکنم که دختر بهم داده.

*

امروز خسته بودم. سرم رو گذاشتم روی پاهاش و کلی باهاش درد دل کردم. همش حواسش بود که گردنم درد نگیره و اذیت نشم. خیلی براش مهم بود که من دارم باهاش در مورد کارهام حرف میزنم و آخر سر هم بهم گفت امروز توی پارک مگه آرزوهات رو به قاصدک نگفتی؟ خب به آرزوهات میرسی دیگه. نگران نباش.
ری را همه ی آرزوهای منو میدونه. خودم عامدانه به ش میگم. دلم میخواد برای رسیدن به اونا باهام همکاری کنه و بالاخره بی تاثیر نیست.

عزیز مامان. بوس



تاريخ : شنبه ۲۹ فروردین۱۳۹۴ | | نویسنده : لیلا خجسته راد |

عقل ما!

امروز:

رفته جلوی آیینه وایساده:

- مامان من خیلی دلم میخواد بدونم وقتی مثل شما مامان شدم، چه شکلی می شم!
- واقعا؟
- بله. خیلی برام هیجان انگیزه! شما هم وقتی اندازه ی من بودی به این موضوع فکر میکردی؟
-  والا من فقط به بازی فکر میکردم اون موقع ، عقلم به این چیزا قد نمی داد...



تاريخ : پنجشنبه ۲۷ فروردین۱۳۹۴ | | نویسنده : لیلا خجسته راد |

پست عجله ای بهاری

سلام و سال نو همگی مبارک. صد سال به این سالها. نوروزتان پیروز.
از این که کمتر برای  وبلاگ بچه ها وقت میذارم ناراحتم. ری رای ما دیگه خانمی شده برای خودش و ماشالا داره. کنجکاویش در مورد مسائلی که دوست داره زیاده و سوال زیاد میپرسه. جالب این که علاقه مندی هاش تقریبا علاقه مندی های خودم هست و این برای من لااقل خوبه. مثلا تازگی ها  از گذشته ی کره زمین سوال زیاد می پرسه. توی مسیر شمال نزدیک به 45 دقیقه از اطلاعات زمین شناسیم به ش خوروندم و باز میگفت بیشتر بگو  و از این دست خواسته ها زیاد داره تا دلتون بخواد. اصلا کاری کرد که من برم کلی سرچ کنم توی اینترنت و جواب سوالهاشو پیدا کنم.


  تیپ و ظاهر براش مهم تر از قبل شده و خیلی اوقات خودش میره تیپ میزنه و میاد نظر منو میخواد. براش مهمه موهاشو چه طور درست کنم و  همیشه در موردش نظر بدم.

اتفاق جالبی که افتاده وابستگی بیشترش به خودم هست. مدتیه خیلی براش مهمه کنار من باشه و با من. حتی خیلی اوقات حاضره توی خونه پیش من بمونه ولی با باباش بیرون نره. یکی از دوستان میگفت مقتضای سن 6 سالگی هست. نمیدونم ولی هرچی هست بد نیست. پیش میاد که ازش میپرسم چی دوست داره یا چی میخواد و ... و اون میگه شما چی دوست داری!
به هر شکل اینم قابل تامله دیگه.

  

تفرش  - سیزده به در

 کنار داداش سینا . اون دست وسط هم مال ماس

عید امسال هم گذشت و بچه ها دلی از عزای بازی و تفریح درآوردند. انشاالله سال خوبی برای همه مون باشه.



تاريخ : دوشنبه ۱۷ فروردین۱۳۹۴ | | نویسنده : لیلا خجسته راد |

لر فرانسوی تبار

 

   

چند روز پیش که از مدرسه برگشت ازم پرسید «مامانی شما کجایی هستی؟» اولین بار نیست اینو ازم پرسیده و البته منم به ش گفتم که لر هستم. بابایی رو هم پرسیده و ... ولی یادش رفته. از اون چیزاییه که یادش نمی مونه انگار! خلاصه پرسیدم «حالا چطور مگه؟» گفت «معلم مون ازمون پرسیده بابا ماماناتون اهل کجا هستن. منم گفتم بابامو که نمی دونم ولی مامانم فرانسویه!»  خیلی خندیدم! بعد ازش پرسیدم «خب برای چی اینو گفتی؟» گفت «خب شما فرانسوی بلدی دیگه!» گفتم «بابا من چهارتا کلمه فرانسه بیشتر بلد نیستم مامان...» خلاصه ما هم شدیم لر فرانسوی تبار دیگه!



تاريخ : پنجشنبه ۳۰ بهمن۱۳۹۳ | | نویسنده : لیلا خجسته راد |

عکسهای تولد

عکس از تولد خانمی که فرصت نکرده بودم بذارم تا امروز:  

  

 

ری را، این روزها عاشقانه دوستت داریم. زندگی بی تو معنایی ندارد برای ما.  تو روز به روز شیرین تر و خواستنی تر می شوی و  تمام وجود من سپاسگزاری از خداست به خاطر شما. همیشه باش عزیزکم...

 

 



تاريخ : سه شنبه ۲۱ بهمن۱۳۹۳ | | نویسنده : لیلا خجسته راد |

خلاقیتم از بین نرفته

از این روزها نوشتن کمی سخته. علتش هم شلوغی بیش از حد کارها و مشغولیات هست و کم آوردن وقت و ... 

ری را توی پیش دبستانی داره کم کم با الفبای فارسی آشنا میشه و جالب این که خیلی علاقه هم نشون میده. وقتایی می شینه و می نویسه و حروف رو هم جدا جدا کنار هم میذاره. مثلا «س ا ر ا »یا  «ب ا ر ا ن»   

همش میخواد ببریمش مسافرت به خصوص کیش. هی یاد خاطراتش می افته و میگه میخوام دوباره برم اونجا. کمی پرخاشگر شده و هنوز هم به حسادتهاش نسبت به داداشی ثابت قدم هست. اما در کل خیلی کارهاش بامزه و دوست داشتنی تر شده. دلم نمی آد از این روزهای ری را ساده بگذرم و گاهی هم حیفم میاد که وقت کم میارم بیشتر باهاش بگذرونم ولی خب لاجرم چاره ای نیست.
امشب با هم نشستیم و تعدادی عکس دکوراسیون دیدیم که ریختم روی تبلتش. گفتم این همه پویا نگاه نکن، ببین خلاقیتت کم میشه با تلویزیون دیدن زیاد. وقت دیدن عکسها خیلی دقت میکنه و بالاخره توی هر عکس چیزی هست که درباره ش نظر بده. دیدم بعد یه ساعت رفته دفترش رو آورده و شروع کرده به کشیدن طرح های مختلف و بعد به من میگه «نگاه کن من چه فکرای جالبی دارم. خلاقیتم هم از بین نرفته!»



تاريخ : جمعه ۱۰ بهمن۱۳۹۳ | | نویسنده : لیلا خجسته راد |
        مطالب قدیمی‌تر >>


.: Weblog Themes By SlideTheme :.