من و دخترم ری را

تو اشاره مي كني به باد که قصه سفرش کودکم را خواب کرده است

من و دخترم ری را

لیلا خجسته راد
من و دخترم ری را تو اشاره مي كني به باد که قصه سفرش کودکم را خواب کرده است

شش سال تمام

الان که این پست رو می نویسم ، شما خانمی شش سال پیش همین موقع ها تقریبا به دنیا اومدی.
امروز دیگه دختر خانم شش ساله ی من و بابایی شدی و ما کلی از بودنت خوشحال و ممنونیم.
امشب قبل خوابیدنت نشستم و باهات صحبت کردم که از فردا که وارد هفت سالگی میشی باید کلی نقشه بریزی برای خوب بودن بیشتر و انجام کارای بزرگتر.
قرار شد فردا با هم کمی بنویسیم راجع بهش.
تولدت هم بمونه برای خونه آقایی تا ده دوازده روز دیگه عزیزم. البته به اصرار خودت.
آرزوی خوشبختی و موفقیت و خوب بودنت رو داریم.
مامان و بابا و داداشی



تاريخ : دوشنبه 22 دی1393 | | نویسنده : لیلا خجسته راد |

اولین برف و صدتا صلوات

 اولین برف، جاده هراز، امامزاده هاشم

 

رفته یه جدول کشیده روی کاغذ و توی اون جدول برنامه ریزی کرده برای روزهای هفته مون. شنبه تمیز کردن اتاق های خواب، یکشنبه هال، دوشنبه کار با ری را، سه شنبه بازی و چهارشنبه نوشتن و پنجشنبه و جمعه هم پیک نیک! بعد زده روی یخچال و هر از گاهی هم تاکید میکنه که باید انجام بدیم. بشه یا نشه خدا میدونه ولی این نوشتن لامصب یه جادوئه انقده که به من انرژی میده.
فکر میکنم چه قدر منش و رفتار ما تاثیر میذاره روی این فینقیلی ها. چند ماهی هست که برنامه هامو می نویسم و میزنم روی یخچال. حالا هم بازخوردشو دیدم.  

 ***

دیروز که از مدرسه برمیگشتیم دست کرد توی جیب و یه تسبیح بیرون آورد. یکی از دوستای کلاس زبانش که باهاش هم صمیمی هست رفته بوده کربلا و براش سوغاتی آورده بود. خیلی ذوق کردم و همین جوری بهش گفتم که خوبه باهاش صلوات بفرستیم. گفت چند تا دونه است؟ گفتم نود و نه تا. خلاصه رسیدیم خونه، لباس درنیورده شروع به فرستادن صلوات کرد و تا صدتا هم نشد، ول نکرد. جالب این که «وعجل فرجهم» همه رو هم گفت! 

مدتهاست که دیگه واقعا فرصت نمیکنم باهاش کار کنم. خودش هم اینو پذیرفته و زیاد پاپیچم نمیشه ولی مقادیری عذاب وجدان دارم. علتش هم فقط سینا نیست. من بعد از به دنیا اومدن پسری، خیلی زود برگشتم به کارهای عادی روزانه و کار و ... مبادا دچار افسردگی بشم و حالا هم نمیتونم کارهام رو کم کنم ، هیچ، زیاد هم شده. ولی طبقه برنامه ای که نوشته هفته ای یه روز باید باهاش کار کنم. باید...



تاريخ : چهارشنبه 10 دی1393 | | نویسنده : لیلا خجسته راد |

یک روز سرد در باغ ایرانی

 

 دیروز تصمیم گرفتیم بریم باغ ایرانی رو توی آخر پاییز ببینیم و البته هوا سرد بود و اونجا واقعا خلوت بود.
منظره های پاییزی باغ ایرانی حرف نداشت و فقط باید دید... 

  

جیگر مامان! این روزا خیلی دوست داشتنی تر شدی مخصوصا وقتی موهای دو طرف صورتت رو می بافم و خودت هم میدونی چه قده ناناز میشی.



تاريخ : شنبه 29 آذر1393 | | نویسنده : لیلا خجسته راد |

من چی می کشم!!!

روزهای آبان ماهی هم ما رو  رد کردند و ده روزی هم از آذر گذشت. ری را روزهای مدرسه و بعد اومدن به خونه و دیدن کمی تا قسمتی شبکه پویا و سر و کله زدن با بابا و نقاشی و کاردستی های شخصی و این خرت و پرتها رو میگذرونه. 

پیش میاد با معلمش لج کنه و اون روی خودش رو زیاد نشون میده. هر روز هم که از مدرسه برمیگرده گزارش میده که مثلا امروز با معلمم لج کردم یا امروز دو بار گریه کردم و  یا این که بچه ها این طور باهام رفتار کردن و ...
خلاصه این دخترمون حالا حالاها سرسخت و انعطاف ناپذیره، ببینیم بزرگ بشه چه کار میخواد بکنه با ما!!!  

چند وقت پیش یکی از همکلاسیهاشو توی پیاده روی کنار مدرسه بهم نشون داد. فکرشو نمیکردم از ری رای من هم ریزه میزه تر بچه باشه! هانا واقعا دوست داشتنی و کوچولو بود و من ناخودآگاه شروع کردم به بروز احساسات بهش و بشنوید عکس العمل ری را رو:
- هومممم من میدونستم، من می دونستم تو ببینیش عاشقش می شی!
دیگه ول هم نمیکرد. ببینید من چی می کشم!!!




تاريخ : سه شنبه 11 آذر1393 | | نویسنده : لیلا خجسته راد |

مامانی تنبل!

دو سه روزی که باد خورده بود به پشتمون و تنبل شده بودیم باعث شد امروز به سختی بیدار شم.  صبح که همسری داشت میرفت سر کار، پرسید «میخوای ری را رو دیرتر ببری مدرسه؟» و من با سر جواب مثبت دادم. انگار از خدام باشه. شد ساعت نه، بعد نه و نیم و نزدیک ده و هنوز من در خواب سنگین بودم که دیدم یکی داره صِدام میزنه «مامان» و چشمام باز شد. دیدم خانم خانما خودش بیدار شده و دستشویی رفته و لباس گرم پوشیده و جوراب شلواری زیر شلوار و مانتو و آماده باش و منو بگو:
- میخوای بری مدرسه؟
- آره!
- خدای من!
تا سینا خواب بود سریع بلند شدم و خودم هم آماده شدم و بردمش مدرسه. ناظمشون خانم «شاملو» با استقبال اونو تحویل گرفت و بدین گونه روز ما شروع شد.
برگشتنی اولین سرمای قابل لمس تنم رو مور مور کرد. با خودم گفتم «انگار واقعا هوا دیگه سرد شده.» زندگی بعضی اوقات همین طور مزه دار میشه، نه؟



تاريخ : چهارشنبه 14 آبان1393 | | نویسنده : لیلا خجسته راد |

ری رای روزهای پنج سال و نه ماهگی

 

اینم از دخملی ما  و لباس مدرسه‌ش.

 

 

 

یکی بخوره،یکی نیگا کنه!

 

 

***

- مامان من رفتم توی اتاق خدا یه چیزی بهم گفت.

- چه چیزی بهت گفت؟

گوش‌ات رو بیار تا بگم:

- خدا بهم گفت چسب‌ات رو بذار توی جاچسبی و بعد بذار روی میز!

 - واقعا؟

- بله.

- چه خوب که خدا باهات حرف میزنه.

- میدونی چه جوری خدا با آدم حرف میزنه؟

- نه، چه جور؟

- حرف خدا از ذهن آدم میگذره.

- کی بهت گفته اینو؟

- هیشکی. خودم فهمیدم! راستی خدا یه چیزی هم به شما گفته.

- چی گفته؟

- گفته که شما خوشنویسی‌تو خوب تمرین کنی .

- وای خدای من...

- شما موفق میشی اگه خوب تمرین کنی.

- ...

 

لذتی هست در شنیدن این چیزها و کم نیستن این لحظات بین ما.



تاريخ : پنجشنبه 1 آبان1393 | | نویسنده : لیلا خجسته راد |

شروع پاییز امسال

دو هفته‌ای از مدرسه رفتن ری را میگذره و ری را پیش دبستانی رو میگذرونه. فکر کن یه روزی میرسه که دخترت رو با مانتو شلوار و مقنعه آماده میکنی تا بره مدرسه. کوچولو موچولو... اصلا یه چیزیه...
باید حتما یه عکس ازش بذارم ولی فعلا وقت نیست.
یک هفته ای میشه که مریض هم شده. دیشب هم سینا بالاخره تب کرد و کلا درهم‌ام. پروژه کاریم رو هم باید تحویل بدم... تموم نمیشه!

دیروز صبحی داشتم باهاش درد دل میکردم که «دلم هوس امامزاده صالح کرده.» نزدیک ظهری دانیلا بعد دو هفته اومده بود خونه‌مون. تا رسید ری را شروع کرد به نشون دادن چراغ مطالعه‌ی جدیدش که فرشته جای دندون افتاده‌ش براش گذاشته توی اتاق و بعد یه کمد کیتی که باباش براش سوغاتی آورده و بعد ...
- مامانم هوس امامزاده صالح کرده!!!
- الهی!

کلی خوشحال بودم که مهر میرسه و من سحرخیز میشم و از این حرفا ولی بامزه این که سینا قبل همه‌مون بیدار میشه کله سحر و تا وقتی که دوباره بتونم بخوابونمش میشه ظهر!
اینم از برنامه ریزی ما. ببینیم جوجه های آخر پاییزمون چندتا میشه. الهی مدد!



تاريخ : جمعه 18 مهر1393 | | نویسنده : لیلا خجسته راد |
        مطالب قدیمی‌تر >>


.: Weblog Themes By SlideTheme :.