من و دخترم ری را
تو اشاره مي كني به باد که قصه سفرش کودکم را خواب کرده است

 

جشنواره ماه رمضان/ برج میلاد

 

پاییز که از راه میرسه یکی از تبعاتش چیزیه که خوراک منه. سالادای خوشمزه با انواع و اقسام سبزیجات فصل. از کرفس و کلم و گل کلم و هویچ بگیر تا قارچ‌ و بروکلی، لیموی تازه و ... البته همه‌ی اینا در طول بیشتر فصلها هست ولی پاییز یه چیز دیگه‌س. اینو خواستم بگم که خانمی از اونجایی که به امر آشپزی علاقه‌ی زیادی از خودش نشون میده منم سعی میکنم وسایل در اختیارش بذارم تا هر قدر دلش میخواد مانور بده. همین دیروز یه چونه خمیر باگت از نونوایی خریدم و با هم نون درست کردیم. البته شیرینش کردیم و شیر و تخم مرغ هم زدیم. دو هفته قبل هم برایش یه نایسر دایسر جدید خریدم که کاراییش توی خرد کردن سبزیجات و صیفی جات بالاست و براش هیجان انگیزتره.
ری را شغل آینده‌شو آشپزی اعلام کرده و من هم خودم تشویقش میکنم. البته هر وقت میخواد به کسی بگه چه کاره میخواد بشه میگه آشپز و نقاش.
امشب هم یه سالاد اساسی با هرچی که فکرشو کنید برامون درست کرده که از هول خوردیمش و کار به عکس گرفتن نکشید. درعوض این چند عکس از فعالیتهای تابستانی ری را در خانه:


گل بازی

 

دوچرخه جدید

 

ری را موی طلایی دوست داره و منم یه تِل موی به نسبت روشن براش گرفتم که چند روزی البته باهاش سرگرم بود:

 

 

***

اینم یه عکس خانم خانما با بازیگر تلویزیون اردشیر کاظمی/ خانه هنرمندان

 

مث اینکه آقای کاظمی، پیرترین بازیگر تلویزیون، ری را رو دیده و اومده طرفش و چند دقیقه‌ای باهاش گپ زده. بابایی هم از دور تماشاشون میکرده. البته این ماجرا مال یکی دو ماه پیشه فکر کنم.

 

***

از شنبه‌ی آینده انشاالله کلاسهای پیش دبستانی ری را شروع میشه و من منتظر یه تغییر در روحیه‌ی همه‌مون هستم. فکر میکنم زندگی در پاییز فرم بهتر و منظم تری به خودش میگیره. امیدوارم که این طور باشه.

برای همه آرزوی پاییزی قشنگ و رویایی دارم. یه مامان اساسی سرشلوغ؛ تا بعد!

 

سه شنبه 25 شهریور1393 | | لیلا خجسته راد |

جوانه‌ی گندم رو با عصاره‌ی قلم گاو درست کردم و کنار خوراک سبزیجات گذاشتم. خیلی خوشش اومده. نشسته با دانیلا دختر همسایه بازی میکنه و ازم میخواد براش گندم بیارم. یه پیاله‌ی کوچیک میدم دستش. دختر همسایه کلا غیر میوه چیزی جایی نمیخوره و به همه چیز حساسیت داره! خلاصه می‌شنوم که داره با دانیلا صحبت میکنه:
- تو گندم نمیخوری؟
- نه.
- خیلی خوشمزه است. با عصاره‌ی گاو درست شده ها!!!

***

دیشب هم دانیلا اومده بود بالا پیشش. دخترک کمی ناراحت و نگران بود. دیدم داره نصیحتش می‌کنه:
- فکر کن. با فکر کردن مشکلت حل میشه.

یه داداشی فضول!

 

اگه روزی یه چسب مایع  و نواری بهش بدی تمومش می‌کنه. این روزا خودش توی اتاقش میره و تا جایی که می تونه کاغذ میبره و می چسبونه به هم. اینم یکی از کاراش:

 

تصویرپردازی‌های کمیک استریپ انجام میده و می‌شینه برامون داستانشون رو هم میخونه. قدرتی که ری را توی تصویرسازی و روایت داستان تصویری داره واقعا عجیبه. اینم یکی از همین داستانها:

 و اینم ادامه‌ش:

 

*دانیلا تقریبا هم سن و سال ری راست ؛ هفت هشت ماهی بزرگتر البته که چند وقتی هست زیاد با هم بازی میکنن.

دوشنبه 3 شهریور1393 | | لیلا خجسته راد |

 سفر این بار شمال ما به نواحی رشت و بندرانزلی بود و البته در کشاکش جاده های پر ترافیک به بابل ختم شد. سرزمین زیبای گیلان رو با ترانه ی زیبای گیلان محمد نوری میشه قشنگتر لمس کرد.
گيلان جان
گیلان جان گیلان اوی گیلان - تاج سر خوشگلان
چی خوش و خرم رو داری - بری دل جه (از) خوبان
جور (بالا) سبزه پیرهن داری جیر (پایین) آبی دامن داری
با اه (این) سبز و آبی ایسی (هستی) آفتابی به دوران
....

ورودی قلعه رودخان

قلعه رودخان رو با وجود داشتن بچه نمیشه دید ولی مقداری از مسیر رو رفتیم که بسیار زیبا و دیدنی بود.

 بازارچه قلعه رودخان/ پدر و پسر و دختر

 خوش و بش خواهر و برادر

 

ساحل رودسر و این دختربچه‌ی اصفهانی که سر منو برد اونقدی که حرف زد. منم که عاشق لهجه اصفهانی 

چی میگی داداش؟ 

 

و این هم کلکسیون هاون مامان جون ری را و سینا  

 

 

سفر خوبی بود. ورای ترافیک بدجورش، خوش گذشت. خدا رو شکر

 

پنجشنبه 16 مرداد1393 | | لیلا خجسته راد |

این روزها بزرگ شدنت رو به خوبی حس میکنم. بهت میگم "ری را انگار مثل یه خواب می‌مونی، مثل یه رویا. هنوز گاهی اوقات نمی‌تونم باورت کنم. " میخندی و خوشحال میشی از این ابراز احساسات شاعرانه‌ی من.
وقتی به رفتارهات دقت میکنم. به حرفای گنده زدن و سوالهای تموم نشدنیت. به تحلیل کردن رفتارهای خودت و ما، به خیلی چیزهایی که به قول بابایی ما توی پنج سالگی اصلا حالیمون نبود!!! واقعا در مورد بعضی محسوسات دنیای واقعی دچار شک می‌شم. هنوز بزرگ نشدی دلم برای بچه‌گی‌ت تنگ میشه و میدونم یه روزی میاد که حسرت این روزها رو میخورم.
امشب وقتی داشتیم از پارک برمی‌گشتیم بهم گفتی دوست داری رفتارم همیشه باهات مثل رفتار امروزم باشه. من خندیدم و گفتم به شرطی که شما هم حرفای منو گوش کنی. و البته میدونم کنار اومدن با تو سخته. اون قدر آدم سخت و عجیبی هستی که ...
این روزها فقط توجه می‌خوای و توجه. برات هم فرقی نمیکنه کی پیشمون باشه یا نباشه، انتظار داری همون رفتاری رو که با سینا دارم، با تو هم داشته باشم و این همیشه امکان پذیر نیست. حالا انشاالله خودت یه روزی مادر می‌شی و می‌فهمی من چی میگم دخترک باور نکردنی من!
سه شنبه 31 تیر1393 | | لیلا خجسته راد |

شاید بعضی‌ها اسمشو بذارن خودخواهی ، بعضی اعتماد به نفس، بعضی قناعت و... اما من اسمش رو میذارم خوشبختی؛ این که آدم به داشته‌های خودش راضی باشه. خوشبختانه این خصیصه در خود من هست و محاله فکر کنم اگر جای کسی دیگه‌ای بودم یا ثروت و زیبایی و مقام کسی دیگه رو داشتم، حتما خوشبخت تر بودم. این در مورد همه چیزم صدق میکنه و جای شبهه نیست. اما این که با همه ی این اوصاف و نوع تربیتی که روی ری را اعمال کردم چرا دخترکم این جور نیست و همیشه مرغ همسایه براش غازه، در شگفتم. یاد حرف زهرا دوستم، مامان مهتاب، می‌افتم که می‌گفت به نظرم تربیت ما روی بچه‌ها بیست درصد نقش داشته باشه!
ری را هر چیزی رو که می‌بینه فکر میکنه از مال خودش بهتره. البته خلاف این هم گاهی پیش میاد ولی به ندرت. خیلی هم در این مورد باهاش صحبت میکنیم ولی در نهایت فایده نداره. یه بچه‌ی پنج سال و نیمه اون قدری منطق حالیش نمی‌شه. شاید با گذشت زمان این مسئله رفع یا بهتر بشه. امیدوارم که این جور باشه.
ری را دختریه که در خودش کنکاش زیاد میکنه. حتی نقاط ضعف و قدرت خودش رو می‌شناسه و اونا رو برای من بیان میکنه. این خیلی خوبه. اما تا این جایی که رسیده خیلی ندیدم اهل تغییر و تحول درونی باشه. واقعا باید به زمان سپرد این مسئله رو. لیلای کارن حرف جالبی میزد. میگفت ما سعی خودمونو میکنیم که رفتار درست رو به‌شون نشون بدیم و شاید دیرتر جواب بگیریم. اما میگیریم. مثلا در مور مسئله‌ی اعتماد به نفس، خیلی دلم میخواد ری را اعتماد به نفس خوبی داشته باشه ولی این طور نیست. حتی خودش میدونه بچه‌ی خجالتی‌ای هست)بیشتر موارد( و این خیلی براش سخته، اما بعضی وقتا ناامید میشم و میگم هرچی با این موجود سر و کله میزنم فایده نداره!
بعد یاد خودم می افتم که بچه‌گیم خیلی خجالتی بودم و تازه از شروع دوران نوجوانی کم کم اعتماد به نفسم شکل گرفت. خلاصه این که وقتی یه بچه رو بزرگ میکنی تازه میفهمی خورد و ریزهای بچه داری چه مکافاتی داره!!!

پنجشنبه 26 تیر1393 | | لیلا خجسته راد |

 

کلاسهای زبان ری را از هر روز هفته به هفته ای دو جلسه ی یک و نیم ساعته تقلیل پیدا کرده. برای پیش دبستانی هم توی مدرسه مروا ثبت نامش کردیم. هفته‌ای یک جلسه هم کلاس یوگا میره که البته کمی تا قسمتی با کلاس زبانش تداخل داره. بالاخره به یک ساعت از یوگا میرسه و فعلا هم خودش دوست داره بره.
واقعا خیال ندارم بچه رو هزارتا کلاس مختلف ثبت نام کنم. موسیقی و رقص و نقاشی که اصلا ، چیزی مثل اریگامی و شنا رو دوست دارم بره که اونا هم فعلا مقدور نمی باشد!!!
این روزها توی خونه خانم حسابی کلاس خلاقیت گذاشته و چپ و راست کارهای خلاقانه انجام میده. خلاقیت تجسمی‌ش فوق العاده بالا رفته و از کنار هیچ چیز ساده رد نمی شه. از دل هر چیزی یه تصویر بیرون میکشه، از غذا و لباس بگیر تا برگ درخت و سنگ و ...
ارتباطش با سینا هم خوبه ولی حساسیت و حسادتش فاجعه شده. اصلا نمیشه یه کلمه با این بچه حرف بزنیم! واویلاست!

 

باغ ایرانی به همراه پادرا

 

پ.ن: این پست گزارشی رو  بعد مدتها نوشتم. امیدوارم وقت بشه بهتر از این ها بنویسم برای دخترکم. فعلا

جمعه 13 تیر1393 | | لیلا خجسته راد |

از خونه ما تا آموزشگاه ری را که تفریبا یک دقیقه پیاده روی هست گونه های فراوان گیاهی توی پیاده رو هست.  توی بهار هم درختا بیشتر به چشم میان. من و ری را هر صبح که سر حال و خوب باشیم شروع میکنیم به سلام کردن به درختا و احوالپرسی باهاشون: 
درخت نارون، توت، زیتون، شمشاد، شمشاد گرد، عرعر، چنار، کاج ، سرو، خرزهره، یه درخت که اسمش رو نمیدونیم و در نهایت یه تبریزی کوچیک که ظهرا با سینا می ریم روی سکوی زیرش می‌شینم تا ری را تعطیل بشه.
ری را اسم خیلی از این درختا رو یاد گرفته و دوستشون داره. اینو گفتم که اگه بچه دارید و به این نکته دقت نکردید، حتما توجه کنید که چه خوبه بچه ها با اسم درختا و گلها زودتر آشنا بشن. از اونجایی که ری را هم مثل خودم عاشق طبیعته، به این کار علاقه نشون میده.
امروز وقت رفتن به آموزشگاه ری را روی یکی از درختای عرعر چیزی دید که من به تیزبینی ش افتخار کردم. بماند که چی بود ولی برای من نشانه ی قشنگی توی این یکشنبه ی خردادی بود.

 

پ.ن: این روزا علاوه بر این که حسابی مشغولم اینترنت لب تابم هم قطعه و از دنیای مجازی دورم. البته حس خیلی بدی هم ندارم. گاهی اوقات می چسبه.

یکشنبه 25 خرداد1393 | | لیلا خجسته راد |

About
.............................................

"ري را" دختر دي ماه 1387

"ری را" نامی است مازندرانی که اولین بار نیما یوشیج در شعری به همین نام از آن یاد کرده و پرنده ای است شبیه گنجشک.همین طور معنی "هان و بیدار باش" و "زن باهوش و کاردان" نیز می دهد.

شعر "ری را"ی نیما یوشیج:

ري را ... صدا مي آيد امشب
از پشت "كاچ" كه بند آب
برق سياه تابش تصويري از خراب
در چشم مي كشاند.
گويا كسي است كه مي خواند...
اما صداي آدمي اين نيست
با نظم هوش ربايي من
آوازهاي آدميان را شنيده ام
در گردش شباني سنگين
ز اندوه هاي من
سنگين تر
و آوازهاي آدميان را يكسر
من دارم از بر.
يكشب درون قايق دلتنگ
خواندند آن چنان
كه من هنوز هيبت دريا را
در خواب
مي بينم.
ري را. ري را...
دارد هوا كه بخواند.
درين شب سياه
او نيست با خودش،
او رفته با صدايش اما
خواندن نمي تواند.
Menu
.............................................
Theme Weblog
.............................................
Design
.............................................
Other
.............................................