
تولد دخترکم برگزار شد. خوب و خوش. خدا رو شکر. از مزایای این جشن کوچولو هم این بود که لااقل خیلی از دوستای خوبم رو دوباره دیدم.
بچه ها ماهان، داریا، رایا، کارن، ماهور، هورمان بودند و جای خیلی های دیگه خالی بود.

ری رای سه ساله حالا دیگه برای خودش حکومتی داره توی این خونه. نه کسی میتونه روی حرفش حرف بزنه، نه مخالفتی باهاش کنه. ما هم رفتیم جزو پدر مادرای مظلوم و حرف گوش کن.
ممنون از همهی دوستای خوبم. شب خوبی برای هممون بود.
+
نوشته شده در سه شنبه 27 دی1390ساعت توسط مامان ري را
|
دیروز اولین فحشها از طرف خانم نثار من شد. بابایی البته نبود. کامپیوتر رو براش روشن کردم و چون بعد یه ربعی اون فیلم مورد پسندش حوصله شو سر برد، اومد توی هال و با عصبانیت خواست که ...
نمی دونم چی شد کلا! الان دقیق یادم نیست ، اما با خشونت به من گفت «کثافت». معلوم هم بود که نمیدونه این کلمه اصلا یعنی چی! راستش خنده م گرفته بود ولی صورتم رو برگردوندم طرف دیگه.
خیلی نگذشت که فحش دوم مبنی بر «دیوانه» هم نصیبم شد. ناراحتم. نمیدونم از کجا آب خورده این کلمات. خب شاید دیوانه رو از زبون خودمون شنیده باشه ولی کثافت رو بعید میدونم!
فردا روز تولد خانمیه و قراره اگه خدا بخواد یه جشن دوستانهی کوچولو ترتیب بدیم. امیدوارم همه چی خوب پیش بره.

قدم زدن همراه بابایی در پیست اسکی آبعلی
جمعه گذشته. حسابی برف بازی کردن ماهان و ماهور و آرتین و ری را
+
نوشته شده در چهارشنبه 21 دی1390ساعت توسط مامان ري را
|
این چند روز حالم خوب نیست. سرماخوردگی شدیدی دامنم رو گرفته. امروز تقریبا توی خونه بستری بودم. تمام بدنم درد میکرد.
ری را و باباش مدام در حال سر و کله زدن با هم بودند. خداییش هم خیلی اذیت میکرد. دلم به حال مهدی سوخت. اما مسئله مورد توجه و دردناک این بود که توی تمام این مدت خانمی حتی یک بار هم به من محل نذاشت و سراغی ازم نگرفت. آخرای شب فقط اومد توی اتاق و گفت که دوستت دارم مامان و بعد رفت. فهمیدم مهدی بهش گفته. صحنه خنده داری بود ولی خب این ماجرا احساسی بودن دخترم رو زیر سوال برد.
دیشب شب یلدای خیلی قشنگی داشتیم، با این که از تب داشتم می سوختم و حتی لرز هم داشتم، اما تا 3 بیدار بودیم. در کنار دوستای خوب و عزیزم. با شعر و ترانه و سرود...

یه عکس از یلدای امسال خانمی
+
نوشته شده در جمعه 2 دی1390ساعت توسط مامان ري را
|
آره خیلی وقته این جا ننوشتم.
خودم هم ناراحتم ولی خب توی دنیای وبلاگ نویسی پیش میاد. درعوضش «شبیه خودم» حسابی روبه راه و سرپاست. یک - هیچ به نفع مامان.
این روزها که دخترکم داره به مرز سه سالگی نزدیک میشه تغییرات رفتاریش کاملا مشهود و بزرگ شدنش گاهی اوقات ما رو غافلگیر می کنه. این بخصوص در حرف زدن و فهمیدن چیزهای بیشتر معلوم میشه. تنها چیزی که پیش اومده اینه که خانم به نشستن جلوی کامپیوتر و دیدن اراجیف فیلمی بچه ها معتاد شده ، اونم بدجور. اولش برای ما خوب بود، چون واقعا می شد لحظه ای نفس کشید، اما از وقتی که این کارش جدی شده براش نگرانم. اونقدر هم پیله می کنه که نمی شه کاریش کرد. گاهی اوقات صبح ها به خاطر نشستن پای کامپیوتر برای نرفتن به مهد اونقدر ازم انرژی می گیره که تقریبا به ستوه می آم. شب هم موقع خوابیدن خیلی مقاومت میکنه. تقریبا مثل یک سال قبلش شده که به راحتی نمی خوابید. این حتی در صورتی که روز هم نخوابیده باشه اتفاق می افته. بعضی اوقات غبطه میخورم به حال پدر مادرایی که بچه هاشون سر ساعت 9 شب لنگ و پاچه شون دراز میشه و میرن به عالم خواب!
نکات شنیدنی این روزها:
- دو روز پیش نشسته بود و داشت روی کاغذ به زعم خودش می نوشت و برای هر کلمه یه خط میکشید:
ری را
بابا
مجتبی
یاسی
خاله طیبه
لیلا
اسم منو که نوشت برگشت طرفم و گفت مامان چه اسم قشنگی داری!!!
- قبل تعطیلات درحالیکه براش یه دونات خریدم و از سوپرمارکت بیرون میزدیم، پرسید برام شیر کاکائو هم گذاشتی؟ گفتم آره. ادامه داد که دیروز امیر علی شیرش رو ریخت روی لباسش. من خنگول هم با تعجب پرسیدم راست می گی؟ با بدجنسی جواب داد کاسه تو بیار ماست بگیر!!!
- برای رفتن به کویر گوشواره هامو درآورده بودم. بعد برگشت یه روز درحالی که دراز کشیده بودم اومد طرفم و با تعجب پرسید گوشوارهت کو؟ براش توضیح دادم که به خاطر سفرم درآوردم. گفت ببین گوشت زخم شده! بعد ازم پرسید اون یکی رو هم درآوردی؟!!!
- هفته پیش خونهی دوستم فرزانه بودیم. بالای تخت ماهان عکسشو دید که روی قله انداخته بود. با حالت خاصی گفت ببین مامان اینم مث تو رفته کوه.
خیلی برام جالب بود که به این مسئله دقت می کنه و میدونه که من کوه میرم. ازش پرسیدم تو خوشحالی که من می رم کوه. بچهم با معصومیت سرش رو به علامت مثبت تکون داد. اون لحظه حس خیلی خوبی داشتم. خیلی خوب...
روز نقاشی با رنگ در خانه (معمولا پنجشنبه ها)
نقاشی با مهر درست شده با سیب زمینی
+
نوشته شده در چهارشنبه 16 آذر1390ساعت توسط مامان ري را
|
ديروز صبح جوراب شلواري و كاپشنش رو تنش كردم. دم در وايساده، ميگه:
- مامان ازم عكس بگير!


داري خانمي ميشي واسهي خودت...
+
نوشته شده در سه شنبه 3 آبان1390ساعت توسط مامان ري را
|
وقتی ناخنای دست و پات با لاک قرمز جیغ به طرز فجیعی رنگ شد، کم کم باور می کنی که دختر دار شدی!
وقتی بچهت صورتشو میذاره روی صورت باباش و میبوسدش قربون صدقهش میره تازه می فهمی که دختردار شدی!
وقتی سر هر چیز کوچیکی قهر می کنه یا شاد میشه و با تمام وجود اینو ابراز می کنه که دوستت داره یا نداره شستت خبردار میشه که بعله دختردار شدی!
از قضای روزگار ما هم دختردار شدیم و شیرینی طعم دخترداری رو داریم می چشیم. این روزها لحظه های عاشقانهی منو و دخترم زیادتر شده و این جوری بهتره. با همه ی بدقلقی هاش تا حدی قابل تحمل تر شده.
ری را خیلی چیزا رو حتی بیشتر از سنش درک می کنه و می فهمه. به نظرم وقتی بچه ها می فهمن قابل پذیرش تر می شن.
بعضی اوقات وقتی به حرکاتش توجه می کنم انگار بچگی خودم داره جلوی چشمم رژه میره و این خیلی جالبه برام!
این روزا هم داره میگذره...
سر پاییزمون سلامت...
یه مامان پاییزی!
+
نوشته شده در شنبه 23 مهر1390ساعت توسط مامان ري را
|
از غروب هوس کردم کاست "نامه ها"ی سید علی صالحی رو گوش کنم. کاری با صدای خسرو شکیبایی.
ری را اومده توی اتاق و هروقت اسم خودش رو از ضبط صوت می شنوه می پره بالا و پایین و میگه گفتش ری را مامان! گفتش ری را.
واقعا شنیدن این کاست که یادگار سالهای خیلی قبل ماست فزاینده حس نوستالژیک این روزهاست ولی خب نمیشه هم ازش گذشت. شعرهایی که همش برای ری راست:
قبول نیست ری را
بیا قدمهایمان را تا یادگاری درخت شماره کنیم
هرکه پیشتر به رویای چشمه رسید
پریچهی بی جفت آبها را ببوسد
برود تا بال پروانه
هی خواب خدا و سینه ریز ستاره ببیند
...

دو روز پیش دوست عزیزم آفاق اومده بود پیشمون و این عکس رو از ری را گرفت. خاله آفاق از اون دوستای بچه دوستمه که حسابی با بچه ها جوره و البته مربی خلاقیت هنری بچه ها هم هست. من و اون هر وقت به هم میرسیم مدام در حال حرف زدنیم ولی آخرشم یک صدم حرفامونو نمی تونیم به هم بگیم! این جاست که خاصیت زنانهی ما گل می کنه. البته حرفامون خدا رو شکر بیشتر فنی - هنریه و جای بسی امیدواری است.
مرسی از آفاق عزیز!
+
نوشته شده در پنجشنبه 14 مهر1390ساعت توسط مامان ري را
|