من و دخترم ری را
تو اشاره مي كني به باد که قصه سفرش کودکم را خواب کرده است
 

 دیروز تصمیم گرفتیم بریم باغ ایرانی رو توی آخر پاییز ببینیم و البته هوا سرد بود و اونجا واقعا خلوت بود.
منظره های پاییزی باغ ایرانی حرف نداشت و فقط باید دید... 

  

جیگر مامان! این روزا خیلی دوست داشتنی تر شدی مخصوصا وقتی موهای دو طرف صورتت رو می بافم و خودت هم میدونی چه قده ناناز میشی.

شنبه 29 آذر1393 | | لیلا خجسته راد |

روزهای آبان ماهی هم ما رو  رد کردند و ده روزی هم از آذر گذشت. ری را روزهای مدرسه و بعد اومدن به خونه و دیدن کمی تا قسمتی شبکه پویا و سر و کله زدن با بابا و نقاشی و کاردستی های شخصی و این خرت و پرتها رو میگذرونه. 

پیش میاد با معلمش لج کنه و اون روی خودش رو زیاد نشون میده. هر روز هم که از مدرسه برمیگرده گزارش میده که مثلا امروز با معلمم لج کردم یا امروز دو بار گریه کردم و  یا این که بچه ها این طور باهام رفتار کردن و ...
خلاصه این دخترمون حالا حالاها سرسخت و انعطاف ناپذیره، ببینیم بزرگ بشه چه کار میخواد بکنه با ما!!!  

چند وقت پیش یکی از همکلاسیهاشو توی پیاده روی کنار مدرسه بهم نشون داد. فکرشو نمیکردم از ری رای من هم ریزه میزه تر بچه باشه! هانا واقعا دوست داشتنی و کوچولو بود و من ناخودآگاه شروع کردم به بروز احساسات بهش و بشنوید عکس العمل ری را رو:
- هومممم من میدونستم، من می دونستم تو ببینیش عاشقش می شی!
دیگه ول هم نمیکرد. ببینید من چی می کشم!!!


سه شنبه 11 آذر1393 | | لیلا خجسته راد |

دو سه روزی که باد خورده بود به پشتمون و تنبل شده بودیم باعث شد امروز به سختی بیدار شم.  صبح که همسری داشت میرفت سر کار، پرسید «میخوای ری را رو دیرتر ببری مدرسه؟» و من با سر جواب مثبت دادم. انگار از خدام باشه. شد ساعت نه، بعد نه و نیم و نزدیک ده و هنوز من در خواب سنگین بودم که دیدم یکی داره صِدام میزنه «مامان» و چشمام باز شد. دیدم خانم خانما خودش بیدار شده و دستشویی رفته و لباس گرم پوشیده و جوراب شلواری زیر شلوار و مانتو و آماده باش و منو بگو:
- میخوای بری مدرسه؟
- آره!
- خدای من!
تا سینا خواب بود سریع بلند شدم و خودم هم آماده شدم و بردمش مدرسه. ناظمشون خانم «شاملو» با استقبال اونو تحویل گرفت و بدین گونه روز ما شروع شد.
برگشتنی اولین سرمای قابل لمس تنم رو مور مور کرد. با خودم گفتم «انگار واقعا هوا دیگه سرد شده.» زندگی بعضی اوقات همین طور مزه دار میشه، نه؟

چهارشنبه 14 آبان1393 | | لیلا خجسته راد |

 

اینم از دخملی ما  و لباس مدرسه‌ش.

 

 

 

یکی بخوره،یکی نیگا کنه!

 

 

***

- مامان من رفتم توی اتاق خدا یه چیزی بهم گفت.

- چه چیزی بهت گفت؟

گوش‌ات رو بیار تا بگم:

- خدا بهم گفت چسب‌ات رو بذار توی جاچسبی و بعد بذار روی میز!

 - واقعا؟

- بله.

- چه خوب که خدا باهات حرف میزنه.

- میدونی چه جوری خدا با آدم حرف میزنه؟

- نه، چه جور؟

- حرف خدا از ذهن آدم میگذره.

- کی بهت گفته اینو؟

- هیشکی. خودم فهمیدم! راستی خدا یه چیزی هم به شما گفته.

- چی گفته؟

- گفته که شما خوشنویسی‌تو خوب تمرین کنی .

- وای خدای من...

- شما موفق میشی اگه خوب تمرین کنی.

- ...

 

لذتی هست در شنیدن این چیزها و کم نیستن این لحظات بین ما.

پنجشنبه 1 آبان1393 | | لیلا خجسته راد |

دو هفته‌ای از مدرسه رفتن ری را میگذره و ری را پیش دبستانی رو میگذرونه. فکر کن یه روزی میرسه که دخترت رو با مانتو شلوار و مقنعه آماده میکنی تا بره مدرسه. کوچولو موچولو... اصلا یه چیزیه...
باید حتما یه عکس ازش بذارم ولی فعلا وقت نیست.
یک هفته ای میشه که مریض هم شده. دیشب هم سینا بالاخره تب کرد و کلا درهم‌ام. پروژه کاریم رو هم باید تحویل بدم... تموم نمیشه!

دیروز صبحی داشتم باهاش درد دل میکردم که «دلم هوس امامزاده صالح کرده.» نزدیک ظهری دانیلا بعد دو هفته اومده بود خونه‌مون. تا رسید ری را شروع کرد به نشون دادن چراغ مطالعه‌ی جدیدش که فرشته جای دندون افتاده‌ش براش گذاشته توی اتاق و بعد یه کمد کیتی که باباش براش سوغاتی آورده و بعد ...
- مامانم هوس امامزاده صالح کرده!!!
- الهی!

کلی خوشحال بودم که مهر میرسه و من سحرخیز میشم و از این حرفا ولی بامزه این که سینا قبل همه‌مون بیدار میشه کله سحر و تا وقتی که دوباره بتونم بخوابونمش میشه ظهر!
اینم از برنامه ریزی ما. ببینیم جوجه های آخر پاییزمون چندتا میشه. الهی مدد!

جمعه 18 مهر1393 | | لیلا خجسته راد |

 

جشنواره ماه رمضان/ برج میلاد

 

پاییز که از راه میرسه یکی از تبعاتش چیزیه که خوراک منه. سالادای خوشمزه با انواع و اقسام سبزیجات فصل. از کرفس و کلم و گل کلم و هویچ بگیر تا قارچ‌ و بروکلی، لیموی تازه و ... البته همه‌ی اینا در طول بیشتر فصلها هست ولی پاییز یه چیز دیگه‌س. اینو خواستم بگم که خانمی از اونجایی که به امر آشپزی علاقه‌ی زیادی از خودش نشون میده منم سعی میکنم وسایل در اختیارش بذارم تا هر قدر دلش میخواد مانور بده. همین دیروز یه چونه خمیر باگت از نونوایی خریدم و با هم نون درست کردیم. البته شیرینش کردیم و شیر و تخم مرغ هم زدیم. دو هفته قبل هم برایش یه نایسر دایسر جدید خریدم که کاراییش توی خرد کردن سبزیجات و صیفی جات بالاست و براش هیجان انگیزتره.
ری را شغل آینده‌شو آشپزی اعلام کرده و من هم خودم تشویقش میکنم. البته هر وقت میخواد به کسی بگه چه کاره میخواد بشه میگه آشپز و نقاش.
امشب هم یه سالاد اساسی با هرچی که فکرشو کنید برامون درست کرده که از هول خوردیمش و کار به عکس گرفتن نکشید. درعوض این چند عکس از فعالیتهای تابستانی ری را در خانه:


گل بازی

 

دوچرخه جدید

 

ری را موی طلایی دوست داره و منم یه تِل موی به نسبت روشن براش گرفتم که چند روزی البته باهاش سرگرم بود:

 

 

***

اینم یه عکس خانم خانما با بازیگر تلویزیون اردشیر کاظمی/ خانه هنرمندان

 

مث اینکه آقای کاظمی، پیرترین بازیگر تلویزیون، ری را رو دیده و اومده طرفش و چند دقیقه‌ای باهاش گپ زده. بابایی هم از دور تماشاشون میکرده. البته این ماجرا مال یکی دو ماه پیشه فکر کنم.

 

***

از شنبه‌ی آینده انشاالله کلاسهای پیش دبستانی ری را شروع میشه و من منتظر یه تغییر در روحیه‌ی همه‌مون هستم. فکر میکنم زندگی در پاییز فرم بهتر و منظم تری به خودش میگیره. امیدوارم که این طور باشه.

برای همه آرزوی پاییزی قشنگ و رویایی دارم. یه مامان اساسی سرشلوغ؛ تا بعد!

 

سه شنبه 25 شهریور1393 | | لیلا خجسته راد |

جوانه‌ی گندم رو با عصاره‌ی قلم گاو درست کردم و کنار خوراک سبزیجات گذاشتم. خیلی خوشش اومده. نشسته با دانیلا دختر همسایه بازی میکنه و ازم میخواد براش گندم بیارم. یه پیاله‌ی کوچیک میدم دستش. دختر همسایه کلا غیر میوه چیزی جایی نمیخوره و به همه چیز حساسیت داره! خلاصه می‌شنوم که داره با دانیلا صحبت میکنه:
- تو گندم نمیخوری؟
- نه.
- خیلی خوشمزه است. با عصاره‌ی گاو درست شده ها!!!

***

دیشب هم دانیلا اومده بود بالا پیشش. دخترک کمی ناراحت و نگران بود. دیدم داره نصیحتش می‌کنه:
- فکر کن. با فکر کردن مشکلت حل میشه.

یه داداشی فضول!

 

اگه روزی یه چسب مایع  و نواری بهش بدی تمومش می‌کنه. این روزا خودش توی اتاقش میره و تا جایی که می تونه کاغذ میبره و می چسبونه به هم. اینم یکی از کاراش:

 

تصویرپردازی‌های کمیک استریپ انجام میده و می‌شینه برامون داستانشون رو هم میخونه. قدرتی که ری را توی تصویرسازی و روایت داستان تصویری داره واقعا عجیبه. اینم یکی از همین داستانها:

 و اینم ادامه‌ش:

 

*دانیلا تقریبا هم سن و سال ری راست ؛ هفت هشت ماهی بزرگتر البته که چند وقتی هست زیاد با هم بازی میکنن.

دوشنبه 3 شهریور1393 | | لیلا خجسته راد |

About
.............................................

"ري را" دختر دي ماه 1387

"ری را" نامی است مازندرانی که اولین بار نیما یوشیج در شعری به همین نام از آن یاد کرده و پرنده ای است شبیه گنجشک.همین طور معنی "هان و بیدار باش" و "زن باهوش و کاردان" نیز می دهد.

شعر "ری را"ی نیما یوشیج:

ري را ... صدا مي آيد امشب
از پشت "كاچ" كه بند آب
برق سياه تابش تصويري از خراب
در چشم مي كشاند.
گويا كسي است كه مي خواند...
اما صداي آدمي اين نيست
با نظم هوش ربايي من
آوازهاي آدميان را شنيده ام
در گردش شباني سنگين
ز اندوه هاي من
سنگين تر
و آوازهاي آدميان را يكسر
من دارم از بر.
يكشب درون قايق دلتنگ
خواندند آن چنان
كه من هنوز هيبت دريا را
در خواب
مي بينم.
ري را. ري را...
دارد هوا كه بخواند.
درين شب سياه
او نيست با خودش،
او رفته با صدايش اما
خواندن نمي تواند.
Menu
.............................................
Theme Weblog
.............................................
Design
.............................................
Other
.............................................