من و دخترم ری را

تو اشاره مي كني به باد که قصه سفرش کودکم را خواب کرده است

من و دخترم ری را

لیلا خجسته راد
من و دخترم ری را تو اشاره مي كني به باد که قصه سفرش کودکم را خواب کرده است

لر فرانسوی تبار

 

   

چند روز پیش که از مدرسه برگشت ازم پرسید «مامانی شما کجایی هستی؟» اولین بار نیست اینو ازم پرسیده و البته منم به ش گفتم که لر هستم. بابایی رو هم پرسیده و ... ولی یادش رفته. از اون چیزاییه که یادش نمی مونه انگار! خلاصه پرسیدم «حالا چطور مگه؟» گفت «معلم مون ازمون پرسیده بابا ماماناتون اهل کجا هستن. منم گفتم بابامو که نمی دونم ولی مامانم فرانسویه!»  خیلی خندیدم! بعد ازش پرسیدم «خب برای چی اینو گفتی؟» گفت «خب شما فرانسوی بلدی دیگه!» گفتم «بابا من چهارتا کلمه فرانسه بیشتر بلد نیستم مامان...» خلاصه ما هم شدیم لر فرانسوی تبار دیگه!



تاريخ : پنجشنبه 30 بهمن1393 | | نویسنده : لیلا خجسته راد |

عکسهای تولد

عکس از تولد خانمی که فرصت نکرده بودم بذارم تا امروز:  

  

 

ری را، این روزها عاشقانه دوستت داریم. زندگی بی تو معنایی ندارد برای ما.  تو روز به روز شیرین تر و خواستنی تر می شوی و  تمام وجود من سپاسگزاری از خداست به خاطر شما. همیشه باش عزیزکم...

 

 



تاريخ : سه شنبه 21 بهمن1393 | | نویسنده : لیلا خجسته راد |

خلاقیتم از بین نرفته

از این روزها نوشتن کمی سخته. علتش هم شلوغی بیش از حد کارها و مشغولیات هست و کم آوردن وقت و ... 

ری را توی پیش دبستانی داره کم کم با الفبای فارسی آشنا میشه و جالب این که خیلی علاقه هم نشون میده. وقتایی می شینه و می نویسه و حروف رو هم جدا جدا کنار هم میذاره. مثلا «س ا ر ا »یا  «ب ا ر ا ن»   

همش میخواد ببریمش مسافرت به خصوص کیش. هی یاد خاطراتش می افته و میگه میخوام دوباره برم اونجا. کمی پرخاشگر شده و هنوز هم به حسادتهاش نسبت به داداشی ثابت قدم هست. اما در کل خیلی کارهاش بامزه و دوست داشتنی تر شده. دلم نمی آد از این روزهای ری را ساده بگذرم و گاهی هم حیفم میاد که وقت کم میارم بیشتر باهاش بگذرونم ولی خب لاجرم چاره ای نیست.
امشب با هم نشستیم و تعدادی عکس دکوراسیون دیدیم که ریختم روی تبلتش. گفتم این همه پویا نگاه نکن، ببین خلاقیتت کم میشه با تلویزیون دیدن زیاد. وقت دیدن عکسها خیلی دقت میکنه و بالاخره توی هر عکس چیزی هست که درباره ش نظر بده. دیدم بعد یه ساعت رفته دفترش رو آورده و شروع کرده به کشیدن طرح های مختلف و بعد به من میگه «نگاه کن من چه فکرای جالبی دارم. خلاقیتم هم از بین نرفته!»



تاريخ : جمعه 10 بهمن1393 | | نویسنده : لیلا خجسته راد |

شش سال تمام

الان که این پست رو می نویسم ، شما خانمی شش سال پیش همین موقع ها تقریبا به دنیا اومدی.
امروز دیگه دختر خانم شش ساله ی من و بابایی شدی و ما کلی از بودنت خوشحال و ممنونیم.
امشب قبل خوابیدنت نشستم و باهات صحبت کردم که از فردا که وارد هفت سالگی میشی باید کلی نقشه بریزی برای خوب بودن بیشتر و انجام کارای بزرگتر.
قرار شد فردا با هم کمی بنویسیم راجع بهش.
تولدت هم بمونه برای خونه آقایی تا ده دوازده روز دیگه عزیزم. البته به اصرار خودت.
آرزوی خوشبختی و موفقیت و خوب بودنت رو داریم.
مامان و بابا و داداشی



تاريخ : دوشنبه 22 دی1393 | | نویسنده : لیلا خجسته راد |

اولین برف و صدتا صلوات

 اولین برف، جاده هراز، امامزاده هاشم

 

رفته یه جدول کشیده روی کاغذ و توی اون جدول برنامه ریزی کرده برای روزهای هفته مون. شنبه تمیز کردن اتاق های خواب، یکشنبه هال، دوشنبه کار با ری را، سه شنبه بازی و چهارشنبه نوشتن و پنجشنبه و جمعه هم پیک نیک! بعد زده روی یخچال و هر از گاهی هم تاکید میکنه که باید انجام بدیم. بشه یا نشه خدا میدونه ولی این نوشتن لامصب یه جادوئه انقده که به من انرژی میده.
فکر میکنم چه قدر منش و رفتار ما تاثیر میذاره روی این فینقیلی ها. چند ماهی هست که برنامه هامو می نویسم و میزنم روی یخچال. حالا هم بازخوردشو دیدم.  

 ***

دیروز که از مدرسه برمیگشتیم دست کرد توی جیب و یه تسبیح بیرون آورد. یکی از دوستای کلاس زبانش که باهاش هم صمیمی هست رفته بوده کربلا و براش سوغاتی آورده بود. خیلی ذوق کردم و همین جوری بهش گفتم که خوبه باهاش صلوات بفرستیم. گفت چند تا دونه است؟ گفتم نود و نه تا. خلاصه رسیدیم خونه، لباس درنیورده شروع به فرستادن صلوات کرد و تا صدتا هم نشد، ول نکرد. جالب این که «وعجل فرجهم» همه رو هم گفت! 

مدتهاست که دیگه واقعا فرصت نمیکنم باهاش کار کنم. خودش هم اینو پذیرفته و زیاد پاپیچم نمیشه ولی مقادیری عذاب وجدان دارم. علتش هم فقط سینا نیست. من بعد از به دنیا اومدن پسری، خیلی زود برگشتم به کارهای عادی روزانه و کار و ... مبادا دچار افسردگی بشم و حالا هم نمیتونم کارهام رو کم کنم ، هیچ، زیاد هم شده. ولی طبقه برنامه ای که نوشته هفته ای یه روز باید باهاش کار کنم. باید...



تاريخ : چهارشنبه 10 دی1393 | | نویسنده : لیلا خجسته راد |

یک روز سرد در باغ ایرانی

 

 دیروز تصمیم گرفتیم بریم باغ ایرانی رو توی آخر پاییز ببینیم و البته هوا سرد بود و اونجا واقعا خلوت بود.
منظره های پاییزی باغ ایرانی حرف نداشت و فقط باید دید... 

  

جیگر مامان! این روزا خیلی دوست داشتنی تر شدی مخصوصا وقتی موهای دو طرف صورتت رو می بافم و خودت هم میدونی چه قده ناناز میشی.



تاريخ : شنبه 29 آذر1393 | | نویسنده : لیلا خجسته راد |

من چی می کشم!!!

روزهای آبان ماهی هم ما رو  رد کردند و ده روزی هم از آذر گذشت. ری را روزهای مدرسه و بعد اومدن به خونه و دیدن کمی تا قسمتی شبکه پویا و سر و کله زدن با بابا و نقاشی و کاردستی های شخصی و این خرت و پرتها رو میگذرونه. 

پیش میاد با معلمش لج کنه و اون روی خودش رو زیاد نشون میده. هر روز هم که از مدرسه برمیگرده گزارش میده که مثلا امروز با معلمم لج کردم یا امروز دو بار گریه کردم و  یا این که بچه ها این طور باهام رفتار کردن و ...
خلاصه این دخترمون حالا حالاها سرسخت و انعطاف ناپذیره، ببینیم بزرگ بشه چه کار میخواد بکنه با ما!!!  

چند وقت پیش یکی از همکلاسیهاشو توی پیاده روی کنار مدرسه بهم نشون داد. فکرشو نمیکردم از ری رای من هم ریزه میزه تر بچه باشه! هانا واقعا دوست داشتنی و کوچولو بود و من ناخودآگاه شروع کردم به بروز احساسات بهش و بشنوید عکس العمل ری را رو:
- هومممم من میدونستم، من می دونستم تو ببینیش عاشقش می شی!
دیگه ول هم نمیکرد. ببینید من چی می کشم!!!




تاريخ : سه شنبه 11 آذر1393 | | نویسنده : لیلا خجسته راد |
        مطالب قدیمی‌تر >>


.: Weblog Themes By SlideTheme :.