من و دخترم ری را
تو اشاره مي كني به باد که قصه سفرش کودکم را خواب کرده است

ری را این روزها کمی تا قسمتی انرژی بر شده. برای هر کاری که حالت تکلیف و وظیفه هست باید باهاش سر و کله بزنیم. درس، کلاس موسیقی، مرتب بودن... اما عوضش فقط کافیه بگیم بشین کاغذبازی کن و بریز و بپاش و قیچی و رنگ و پولک.. اصلا مکث نمی کنه. اینه که واقعا گاهی کلافه میشم.

برعکس تصوری که من داشتم همچنان منفی باف و عجیب و غریبه. تلقین مثبت خیلی کم سراغش میاد و مدام کلمات نمیشه و نمی تونم و اینا رو که من از شنیدنش حالم بد میشه، استفاده میکنه. امیدوارم گذرا باشه وگرنه واویلا. خودش هم به این امر آگاه هست و بعضی اوقات که روی مود هست میگه که ری را خوبه بهم گفته که این کارو بکنم و اون کارو بکنم و ....

شاید خیلی از این کلمات برای جلب توجه باشه. حدسم اینه ولی هرچی باشه خیلی وحشتناکه. خدا به خیر بگذرونه.

جمعه ۲۳ بهمن۱۳۹۴ | | لیلا خجسته راد |

واقعا خروس بی محل هم حق داره! یهو غیب می شم. قول مول هم فایده نداشت.

چرا من این قدر شلوغم همیشه؟ هرچی هم میگذره بیشتر و بیشتر میشه؟

ری رای من هفت سالش شد و حالا دیگه وارد دوره ی جدیدی شده. بزرگتر شدنش مشهود شده و البته در کنار این موارد درمورد درس و مشق بچه ی رام نشدنی و سختی هست.

این روزها مدام در حال کاردستی درست کردنه و منم تا دلش بخواد وسیله ریختم دم دستش. چیزایی که هر بچه ای به شوق وذوق بیاد. از چسب و انواع پانچ و کاغذ رنگی و نمد و پارچه و روبان و گل و ... تا شیر آدمیزاد...

روزهای بدقلقیش کم نیست و حس های لحظه ایش زیاد. باید بگذره دیگه اینا هم...

 

چهارشنبه ۷ بهمن۱۳۹۴ | | لیلا خجسته راد |

بعدِ مدتها سلام.

یک وقتهایی واقعا کشش برای نوشتن پایین میاد. مشغله های بیش از حد من هیچوقت کم بشو نیست، زیادتر هم میشه.

یکی دو روز دیگه تولد دخترکم هست و به سلامتی هفت سالش تموم میشه. از ری را گفتن و نوشتن شاید چیزی هست که دارم درموردش کم لطفی میکنم. برای همین تصمیم دارم بیشتر این جا بنویسم و این پست کوتاه مقدمه بود. انشاالله که بتونم به وعده ی خودم به خودم عمل کنم.

دوستت دارم دخترک کوچول موچولوی من. خیلی عزیزی برای ما...

یکشنبه ۲۰ دی۱۳۹۴ | | لیلا خجسته راد |

 

 

اینم یه مطلب برگرفته از یکی از مطالب وبلاگ ری را ، توی سایت بانو.

http://www.banoo.ir/post/2693
ممنون از دوست عزیزم بهاره جان.

جمعه ۲۹ آبان۱۳۹۴ | | لیلا خجسته راد |

روزهای درس و کتاب و مدرسه داره میگذره و من عجیبه که هنوز خیلی عادت نکردم. با این که ری را پارسال پیش دبستانی رو تا ساعت سه مدرسه بود، اصلا سختم نبود ولی حالا که یک و نیم خونه است، برام سخته و نبودش رو کاملا حس میکنم. شاید به خاطر این که سرویسی شده و مدرسه ش دورتره و ... نمی‌دونم چه م شده!

از راه که می رسه بلافاصله شروع به صحبت میکنه. اگه اتفاقی توی مدرسه افتاده باشه که ناخوشایندش باشه، کاملا خودش رو غمگین و اگر شاد باشه، خوشحال و سرحال.
امروز توی حیاط مدرسه بدجور زمین خورده بود و زانوهاش هردو زخم برداشته بود. سرش هم ضربه خورده بود، خلاصه تا رسید دیدم اخماش توی هم و ناراحته. منم فقط توی این موارد باهاش همدردی میکنم ولی درعین حال سعی میکنم بگم این اتفاقات طبیعیه و باید بیشتر مواظب باشه ...
مشق نوشتن شون با این که هنوز خیلی جدی نشده ولی کاملا کاهلی میکنه و زیاد رغبت نشون نمیده. معلم شون میگه زیر مشق شون نقاشی بکشن. دیروز انجام نداد. صبح ساعت شیش و ربع بیدارش کردم و دو صفحه نقاشی کرد، بعد دیگه بهش صبحونه دادم، لباس پوشید و وسایل خورد و خوراکش رو گذاشتم و موهاشو بافتم و دیگه توجه نکردم دفتر مشق و جامدادیشو چه کار کرد. یکی دو ساعت بعد دیدم همه رو جا گذاشته

خلاصه از این ماجراها زیاده...

راستی بگم روزهای السایی ما همچنان ادامه داره و خانمی هنوز شیفته السا و شخصیت اونه و همه چی رو از چشم این ملکه زمستونی می بینه.

 

 

دوشنبه ۲۰ مهر۱۳۹۴ | | لیلا خجسته راد |

سینا خوابیده و تلویزیون شبکه 5 داره فیلم انیمیشن حضرت سلیمان رو نشون میده. ری را در حال نوشتن داستان توی لب تابش هست  و منم که اینجا دارم می نویسم.
امروز دومین روز جدی مدرسه رو رفته و فعلا که خوشبختانه بد نبوده. با کمی بالا و پایین. آدم نمیتونه باور کنه که این کوچول موچولا انقدر زود وقت مدرسه رفتنشون میرسه. برای همین این پاییز برای ما یه رنگ و بوی دیگه ای داره. وقت رسیدنش سینا کلی ذوق و شوق میکنه. منم همین طور.

براش کوله ی مارک خریدیم. واقعا هم دلم میخواست یه چیز خوب باشه و زود خراب نشه. بهش گفتم تا آخر کلاس سوم باید با همین کوله بری مدرسه. البته بعدش هم بدی به من تا استفاده ش کنم. این مارک کوله رو خودم از چند سال پیش دارم و اصلا خراب بشو نیست. دیدم یه روز اومده در گوشم میگه این کوله پشتی تو وقتی نخواستی بده به منم استفاده کنم. البته بعدها.

* امروز گفت توی مدرسه هم مث پیش دبستانی بچه ها همه نقاشی مو دیدن کلی تعجب کردن و برای خودش عجیب بود که چرا!

*همچنان پر از سوال و کنجکاوی هست و در کنار همینها در خیلی موارد کم حوصله و بگی نگی تنبل. از لباس درآوردن تا مرتب کردن وسایلش. تکالیف زبان و حالا مدرسه رو هم باید هلش بدی تا انجام بده. امیدوارم زیاد در این باره از ما انرژی نگیره. مدرسه ش امسال دولتی هست و نمیدونم چطور باشه. درهر صورت مثل همیشه امیدوارم.

*سینا هم گاهی اذیتش میکنه گاهی باهاش دوستانه بازی میکنه. درکل خوبه و تا کمی از آب و گل دربیاد، شاید بهتر بشه.

*کلاسامون امروز شروع میشه و باید آماده بشیم. کلاس خط من و تنبک و زبان خانم خانما. کلاس تنبک هم خوب پیش میره و استادش راضیه ازش. امیدوارم که همین طور ادامه پیدا کنه.

پاییز همه خوش و رنگی رنگی...

یکشنبه ۵ مهر۱۳۹۴ | | لیلا خجسته راد |

امشب نشسته بود و با شوق و ذوق داشت کلماتی رو از توی دیکشنری، توی دفتری که خودش درست کرده بود ، با رنگ و لعاب یادداشت میکرد. پدر و پسر که خروپف شون روی هوا بود. منم به شکل خفنی کله م توی لب تاب. ساعت حدود دوازده و نیم شب بود البته. دیدم سرش رو از روی کاغذ ماغذاش بلند کرد و جوری که کمی هم خجالت درش بود گفت. «میشه یه قهوه دم کنی؟» منو باش. پرسیدم «میخوای بیدار بمونی مگه؟» سرش رو به علامت تایید تکون داد و گفت «بله!»
جالب این که من خیال داشتم برای خودم قهوه درست کنم. امشب باید بیدار بمونم تا کارمو به جایی برسونم. این شبها عموما بیدارم تا چهار و پنج. پاشدم یه قهوه گذاشتم و بعد دو لیوان شیر آوردم برای دوتامون. شیرش رو که خورد دیدم گفت «من برم بخوابم؟» و این طور بالاخره خواب بهش غالب شد. مسواک و دستشویی و ... چند دقیقه نگذشت که او نم خروپفش رفت به هوا.
من موندم و دو لیتر قهوه. فنجانی نوش جان کردم و فعلا خوابی توی سرم نیست.

***

جالبه امشب وقت شام یه لیوان دوغ دادم دستش. دیدم مردده که بخوره یا نه. پرسید «اینو بخورم خوابم میبره یا خواب از سرم می پره؟» سرمو بردم بیخ گوشش و گفتم «قربان این چیزا روی شما کلا تاثیری نداره.» خندید:
- می دونم برای این که من هان و بیدارباشم.
بیدار باش رو که میگفت منم باهاش تکرار کردم. بیدار باش...

 

*معنی اسم ری را

سه شنبه ۲۷ مرداد۱۳۹۴ | | لیلا خجسته راد |

About
.............................................

"ري را" دختر دي ماه 1387

"ری را" نامی است مازندرانی که اولین بار نیما یوشیج در شعری به همین نام از آن یاد کرده و پرنده ای است شبیه گنجشک.همین طور معنی "هان و بیدار باش" و "زن باهوش و کاردان" نیز می دهد.

شعر "ری را"ی نیما یوشیج:

ري را ... صدا مي آيد امشب
از پشت "كاچ" كه بند آب
برق سياه تابش تصويري از خراب
در چشم مي كشاند.
گويا كسي است كه مي خواند...
اما صداي آدمي اين نيست
با نظم هوش ربايي من
آوازهاي آدميان را شنيده ام
در گردش شباني سنگين
ز اندوه هاي من
سنگين تر
و آوازهاي آدميان را يكسر
من دارم از بر.
يكشب درون قايق دلتنگ
خواندند آن چنان
كه من هنوز هيبت دريا را
در خواب
مي بينم.
ري را. ري را...
دارد هوا كه بخواند.
درين شب سياه
او نيست با خودش،
او رفته با صدايش اما
خواندن نمي تواند.
Menu
.............................................
Theme Weblog
.............................................
Design
.............................................
Other
.............................................