من و دخترم ری را
تو اشاره مي كني به باد که قصه سفرش کودکم را خواب کرده است
این روزها بزرگ شدنت رو به خوبی حس میکنم. بهت میگم "ری را انگار مثل یه خواب می‌مونی، مثل یه رویا. هنوز گاهی اوقات نمی‌تونم باورت کنم. " میخندی و خوشحال میشی از این ابراز احساسات شاعرانه‌ی من.
وقتی به رفتارهات دقت میکنم. به حرفای گنده زدن و سوالهای تموم نشدنیت. به تحلیل کردن رفتارهای خودت و ما، به خیلی چیزهایی که به قول بابایی ما توی پنج سالگی اصلا حالیمون نبود!!! واقعا در مورد بعضی محسوسات دنیای واقعی دچار شک می‌شم. هنوز بزرگ نشدی دلم برای بچه‌گی‌ت تنگ میشه و میدونم یه روزی میاد که حسرت این روزها رو میخورم.
امشب وقتی داشتیم از پارک برمی‌گشتیم بهم گفتی دوست داری رفتارم همیشه باهات مثل رفتار امروزم باشه. من خندیدم و گفتم به شرطی که شما هم حرفای منو گوش کنی. و البته میدونم کنار اومدن با تو سخته. اون قدر آدم سخت و عجیبی هستی که ...
این روزها فقط توجه می‌خوای و توجه. برات هم فرقی نمیکنه کی پیشمون باشه یا نباشه، انتظار داری همون رفتاری رو که با سینا دارم، با تو هم داشته باشم و این همیشه امکان پذیر نیست. حالا انشاالله خودت یه روزی مادر می‌شی و می‌فهمی من چی میگم دخترک باور نکردنی من!
سه شنبه 31 تیر1393 | | لیلا خجسته راد |

شاید بعضی‌ها اسمشو بذارن خودخواهی ، بعضی اعتماد به نفس، بعضی قناعت و... اما من اسمش رو میذارم خوشبختی؛ این که آدم به داشته‌های خودش راضی باشه. خوشبختانه این خصیصه در خود من هست و محاله فکر کنم اگر جای کسی دیگه‌ای بودم یا ثروت و زیبایی و مقام کسی دیگه رو داشتم، حتما خوشبخت تر بودم. این در مورد همه چیزم صدق میکنه و جای شبهه نیست. اما این که با همه ی این اوصاف و نوع تربیتی که روی ری را اعمال کردم چرا دخترکم این جور نیست و همیشه مرغ همسایه براش غازه، در شگفتم. یاد حرف زهرا دوستم، مامان مهتاب، می‌افتم که می‌گفت به نظرم تربیت ما روی بچه‌ها بیست درصد نقش داشته باشه!
ری را هر چیزی رو که می‌بینه فکر میکنه از مال خودش بهتره. البته خلاف این هم گاهی پیش میاد ولی به ندرت. خیلی هم در این مورد باهاش صحبت میکنیم ولی در نهایت فایده نداره. یه بچه‌ی پنج سال و نیمه اون قدری منطق حالیش نمی‌شه. شاید با گذشت زمان این مسئله رفع یا بهتر بشه. امیدوارم که این جور باشه.
ری را دختریه که در خودش کنکاش زیاد میکنه. حتی نقاط ضعف و قدرت خودش رو می‌شناسه و اونا رو برای من بیان میکنه. این خیلی خوبه. اما تا این جایی که رسیده خیلی ندیدم اهل تغییر و تحول درونی باشه. واقعا باید به زمان سپرد این مسئله رو. لیلای کارن حرف جالبی میزد. میگفت ما سعی خودمونو میکنیم که رفتار درست رو به‌شون نشون بدیم و شاید دیرتر جواب بگیریم. اما میگیریم. مثلا در مور مسئله‌ی اعتماد به نفس، خیلی دلم میخواد ری را اعتماد به نفس خوبی داشته باشه ولی این طور نیست. حتی خودش میدونه بچه‌ی خجالتی‌ای هست)بیشتر موارد( و این خیلی براش سخته، اما بعضی وقتا ناامید میشم و میگم هرچی با این موجود سر و کله میزنم فایده نداره!
بعد یاد خودم می افتم که بچه‌گیم خیلی خجالتی بودم و تازه از شروع دوران نوجوانی کم کم اعتماد به نفسم شکل گرفت. خلاصه این که وقتی یه بچه رو بزرگ میکنی تازه میفهمی خورد و ریزهای بچه داری چه مکافاتی داره!!!

پنجشنبه 26 تیر1393 | | لیلا خجسته راد |

 

کلاسهای زبان ری را از هر روز هفته به هفته ای دو جلسه ی یک و نیم ساعته تقلیل پیدا کرده. برای پیش دبستانی هم توی مدرسه مروا ثبت نامش کردیم. هفته‌ای یک جلسه هم کلاس یوگا میره که البته کمی تا قسمتی با کلاس زبانش تداخل داره. بالاخره به یک ساعت از یوگا میرسه و فعلا هم خودش دوست داره بره.
واقعا خیال ندارم بچه رو هزارتا کلاس مختلف ثبت نام کنم. موسیقی و رقص و نقاشی که اصلا ، چیزی مثل اریگامی و شنا رو دوست دارم بره که اونا هم فعلا مقدور نمی باشد!!!
این روزها توی خونه خانم حسابی کلاس خلاقیت گذاشته و چپ و راست کارهای خلاقانه انجام میده. خلاقیت تجسمی‌ش فوق العاده بالا رفته و از کنار هیچ چیز ساده رد نمی شه. از دل هر چیزی یه تصویر بیرون میکشه، از غذا و لباس بگیر تا برگ درخت و سنگ و ...
ارتباطش با سینا هم خوبه ولی حساسیت و حسادتش فاجعه شده. اصلا نمیشه یه کلمه با این بچه حرف بزنیم! واویلاست!

 

باغ ایرانی به همراه پادرا

 

پ.ن: این پست گزارشی رو  بعد مدتها نوشتم. امیدوارم وقت بشه بهتر از این ها بنویسم برای دخترکم. فعلا

جمعه 13 تیر1393 | | لیلا خجسته راد |

از خونه ما تا آموزشگاه ری را که تفریبا یک دقیقه پیاده روی هست گونه های فراوان گیاهی توی پیاده رو هست.  توی بهار هم درختا بیشتر به چشم میان. من و ری را هر صبح که سر حال و خوب باشیم شروع میکنیم به سلام کردن به درختا و احوالپرسی باهاشون: 
درخت نارون، توت، زیتون، شمشاد، شمشاد گرد، عرعر، چنار، کاج ، سرو، خرزهره، یه درخت که اسمش رو نمیدونیم و در نهایت یه تبریزی کوچیک که ظهرا با سینا می ریم روی سکوی زیرش می‌شینم تا ری را تعطیل بشه.
ری را اسم خیلی از این درختا رو یاد گرفته و دوستشون داره. اینو گفتم که اگه بچه دارید و به این نکته دقت نکردید، حتما توجه کنید که چه خوبه بچه ها با اسم درختا و گلها زودتر آشنا بشن. از اونجایی که ری را هم مثل خودم عاشق طبیعته، به این کار علاقه نشون میده.
امروز وقت رفتن به آموزشگاه ری را روی یکی از درختای عرعر چیزی دید که من به تیزبینی ش افتخار کردم. بماند که چی بود ولی برای من نشانه ی قشنگی توی این یکشنبه ی خردادی بود.

 

پ.ن: این روزا علاوه بر این که حسابی مشغولم اینترنت لب تابم هم قطعه و از دنیای مجازی دورم. البته حس خیلی بدی هم ندارم. گاهی اوقات می چسبه.

یکشنبه 25 خرداد1393 | | لیلا خجسته راد |

 

امروز بچه ها رو برداشتیم و همراه یکی از دوستای بابایی رفتیم پارک. 
باغ ایرانی که به طرز مسخره‌ای از طرف شورای شهر تهران اسمش عوض شده به نمیدونم مهندس چی چی... در نهایت آرامش و صفا بود. صدای شره‌ی آب و تلقین بودن توی باغ فین و ...
بگذریم. کنار ما دو سه تا گروه دیگه بساطشون پهن بود. یکی از اونا یه جمع خیلی بزرگ مجردی خانما بود. اواخر خوردن ناهار دیدیم یکی از اونا اومد و خواهش کرد سینا رو چند دقیقه‌ای ببرن پیش خودشون. منم که هنوز ناهارم رو کامل نخورده بودم با کمال میل سینا رو دادم بغل خانمه. بعد زیر لبی گفتم خب زودتر میومدید و میبردید که ما ناهارمونو با خیال راحت میخوردیم. خلاصه تا سینا رو بردن ری را یکهو به خودش اومد و پرسید که چرا بردن سینا رو و بعد در کمال تعجب دیدیم که خودش هم رفت دنبالش و دیگه بین اون همه خانم غیب شد!
تا حدی که من بعد چند دقیقه دنبالش گشتم و به همسر گفتم پیداش کنه. توی این احوال یکهو دیدم با عجله اومده طرف ما و یه خودکار از ما میخواد. خودکار بهش دادیم. دیدیم داره روی دستش اسم خودش رو (به انگلیسی) می نویسه. طبق معمول کسی اسمش رو متوجه نشده بود و طفلکم خواسته بود بهشون حالی کنه. بعد معنی اسمش رو ازش پرسیده بودن و از این حرفا.
خوشحالم که ری را داره تغییر میکنه و از اون حالت خجالت و کمرویی بین جمع جدید درمیاد. کمی که گذشت دیدیم بین خانمها داره برای خودش دوست پیدا میکنه و بعله. اون جوری شد که این جوری شد...

* پس نوشتها:
- اوایل که نشسته بودیم اونجا ری را هی می پرسید چرا اینا همه خانم اند و چرا آقا ندارند و از این جور سوالها! هنوز نرسیده به این که گاهی اوقات باید مردا رو ول کرد به امون خدا!

- دو تا دختر بچه تقریبا همسن ری را از یه خانواده ی کناری دیگه اومدن پیش ما. اسم یکیشون سما و یکی دیگه کوثر بود. وقتی معنی اسماشون رو ازشون پرسیدم، نمی‌دونستند و این برام خیلی عجیب بود. کاش پدرمادرا کمی بیشتر در این مورد دقت کنن. وقتی من معنی اسمشون رو بهشون میگفتم هاج و واج مونده بودن! مخصوصا اون کوثره کلا هنگ کرده بود. هی دور حوض کنارمون میچرخید و فاجعه تا این حد بود!
- این روزا شبکه پویا توی خونه ما همچنان تحریمه و گاه گداری یواشی گریز میزنه ولی خب خیلی کم! در عوضش میشینه سریال دونگی میبینه و سوالی نیست که نپرسه. دیدن فیلمهای بزرگسالان هم برای بچه ها خوب نیست چون انقدر سوال می پرسن که دیوونه‌ت میکنن.
- ورای فیلمها سوالهای ری را این روزا اونقدر زیاد شده که بعضی اوقات می مونیم چی جواب بدیم. از معنی کلمات بگیر تا سوالات فلسفی و از این خرت و پرتا. اگه استخون نداشتیم چی میشد؟ اگه تلویزیون نداشتیم، اگه برق نداشتیم.، چرا من این همه سماق دوست دارم؟ و خدا که این همه بزرگه چه قدر غذا میخوره ؟ و ..
- ری را این روزا توی پارک بیشتر سرگرم طبیعت میشه تا وسایل بازی. گاهی چند ساعت وقتشو صرف جمع کردن برگ و شاخه ها و گلای خشک و ... میکنه و باهاشون مثلا آشپزی میکنه، ساندویچ درست میکنه و ... بعد میاره ما ببینیم یا میل کنیم. احساس میکنم بچگی خودم هم تقریبا توی همین مایه ها بودم.

پنجشنبه 15 خرداد1393 | | لیلا خجسته راد |

امروز یازده خرداد 93
امروز دقیقا حس گذروندن یه بعدازظهر گرم تابستونی رو دارم که صدای ماشین لباس شویی و صدای کولر با هم توی اون پیچیده. خونه در نهایت شلختگیه و من موقع خواب سینا سعی میکنم تا جایی که بشه به کارای خودم برسم. ری را در حال تمرین درسهای انگلیسیشه. منم دارم نون برنجی و چای سبزم رو نوش جان و اینا رو تایپ میکنم. روزهام به قدری شلوغند که از پس کارها برنمی‌آم. این جمله دیگه تکراری شده. باید بگردم دنبال یه بهونه‌ی دیگه. 
امروز خانم از ظهر تا حالا دو بار بدقلقی سختی کرده و من با خونسردی باهاش برخورد کردم. این روزها واقعا بعضی اوقات رفتارهاش کلافه کننده‌اند و جز صبر دوای دیگه‌ای نداره. توجه زیاد از حد میخواد و یه جورایی لوس هم شده. با این همه هنوز هم وقتی بهش نگاه میکنم دلم ضعف میره برای بچگی و فسقل بودنش!
یه ربع پیش بعد از این که قهر کرده بود و رفته بود توی اتاقش و خودش رو زیر خروار پتو قایم کرده بود و من رفته بودم ببینم در چه حاله، دیدم که نخوابیده. 
حالش انگار عوض شده بود. از در دوستی دراومد و سراغ لیلا کوچولو رو ازم گرفت. آهی کشیدم و گفتم «لیلا کوچولو برای همیشه رفته. دیگه هم برنمی‌گرده!» دیدم بچه داره بغض میکنه. شروع کرد به پیشنهاد دادن راه حل برای برگردوندن لیلا کوچولو به عصر حاضر!
جالب این که چند دقیقه قبلش داشتم بهش میگفتم موقعی که براش مشکلی پیش میاد به جای قهر کردن و رفتارهای نابهنجار بهتره که به فکر راه حل برای مشکلات باشه، همیشه و همه جا!
***
ری را واقعا دختر سخت و سخت و سختیه. فقط صبر لازمه و توان بالا. الهی به من عطا کن. آمین
***
از سفر اخیرمون به مشهد باید عکس بذارم. فعلا نمیرسم. 

یکشنبه 11 خرداد1393 | | لیلا خجسته راد |

روزهای بسیار شلوغی رو میگذرونم. فرصتهام واقعا کم شده و رسیدگی به همه‌ی امور مشکله. 
دو سه روزه که ری‌را کلا از دیدن شبکه پویا محروم شده. رفتارهاش واقعا بد شده بود و کاملا مشهود بود که باعثش تلویزیونه. فعلا گه گاه اعتراض میکنه ولی شاید عادت کنه. امیدوارم این سختگیری من زود تسلیم نشه.
توی همین چند روز هم واقعا رفتارهاش بهتر شد و جواب گرفتم.
دیروز برای اولین بار، سه نفری - بدون بابایی- رفتیم پارک و تجربه‌ی خوبی بود. ری را هم اونجا یکی از همکلاسیهاش رو دید و کلی باهاش بازی کرد. جالب این که دیروز بارقه‌هایی از تغییر رو در خانمی دیدم که کلی امیدوار شدم. بارقه‌هایی که نشون میداد ری را داره مستقل تر میشه و کمی تا قسمتی خجالتی بودنش  توی محیط بیرونی کمتر شده. این رو هم از اثرات داشتن داداش کوچکترش میدونم. اون جاهایی که می بینه از دست من کاری ساخته نیست خودش دست به کار می‌شه.
حساسیتش به رفتارهای ما با سینا همچنان ادامه داره و خوشبختانه خیلی جاها بیان می‌کنه. اما داداشی رو واقعا دوست داره و واقعا هم دوست داشتن این فسقل دوست داشتنی دست خود آدم نیست!

دوشنبه 5 خرداد1393 | | لیلا خجسته راد |

About
.............................................

"ري را" دختر دي ماه 1387

"ری را" نامی است مازندرانی که اولین بار نیما یوشیج در شعری به همین نام از آن یاد کرده و پرنده ای است شبیه گنجشک.همین طور معنی "هان و بیدار باش" و "زن باهوش و کاردان" نیز می دهد.

شعر "ری را"ی نیما یوشیج:

ري را ... صدا مي آيد امشب
از پشت "كاچ" كه بند آب
برق سياه تابش تصويري از خراب
در چشم مي كشاند.
گويا كسي است كه مي خواند...
اما صداي آدمي اين نيست
با نظم هوش ربايي من
آوازهاي آدميان را شنيده ام
در گردش شباني سنگين
ز اندوه هاي من
سنگين تر
و آوازهاي آدميان را يكسر
من دارم از بر.
يكشب درون قايق دلتنگ
خواندند آن چنان
كه من هنوز هيبت دريا را
در خواب
مي بينم.
ري را. ري را...
دارد هوا كه بخواند.
درين شب سياه
او نيست با خودش،
او رفته با صدايش اما
خواندن نمي تواند.
Menu
.............................................
Theme Weblog
.............................................
Design
.............................................
Other
.............................................