روزی از روزها با دختری نشسته بودیم داشتیم به گمونم نقاشی می کردیم که گفت مامانی آهنگ خودتو برام بذار. هرچی فکر کردم آهنگ من چیه عقلم به جایی نرسید. پرسیدم آهنگ من چیه دیگه؟ گفت آهنگ خودت دیگه. از من اصرار از اون همین جواب. آخرش گفت لیلا لیلا دیگه!
منظورش آهنگ لیلا لیلای کورش یغمایی بود. یادم اومد که بعضی اوقات با خودم این آهنگ رو زمزمه می کنم. خلاصه مجبور شدم این آهنگ رو از روی کامپیوتر بریزم روی فلش و براش پخش کنم:
لیلا لیلا لیلا ، لیلا رو بردند
سیه چشمون بلند بالا رو بردند...
به این بالا رو بردند که می رسه مدام می پرسه «کی بالا آورد؟»!!!
ری رای این روزها:
ری رای این روزها برای من از هر زمان دیگه ای شیرین تره. با این که خیلی از خرابکاریها و اذیت هاشو هنوز داره ولی حرفها و کاراش اونقدر بامزه شده که دلت میخواد یه لقمه ی چربش کنی. این که دیگه خیلی چیزها رو می فهمه که مال آدم بزرگاست جالب تره.
دکتر به خاطر زانوم که توی کوه گرفته نشستن روی زمین رو کلا برام قدغن کرده. این نکته رو بهش تاکید کردم. به خاطر همین روی زمین نمی تونم کنارش بشینم و باید حتما بیاد روی مبل نقاشی بکشه.
دو روز پیش دیدم تلفن فرضی زده و داره با کسی صحبت می کنه:
- مامانی پاش درد می کنه، نباید روی مبل بشینه، باید روی زمین بشینه. آقای دکتر گفته.
درکل ماجرا رو برای خودش برعکس کرده. بعضی اوقات هم ازم می پرسه هنوز پات خوب نشده؟
روزهای پایان سال 90، برج میلاد تهران. بغل عمویی
پ.ن: یکی از چیزای که بهش قبولوندم اینه که موقع نقاشی یا کار هنری باید موسیقی گوش کنیم. خوشبختانه جواب داده.
+
نوشته شده در یکشنبه 21 اسفند1390ساعت توسط مامان ري را
|
- خب، موسیقی فرانسه من تموم شد، حالا نوبت شماست!
یهویی مثل فنر از جاش می پره. می فهمم تا حالا هم داشته تحمل می کرده! از شوق سی دی هاشو میاره جلو:
- اینو بذاریم مامان؟ اونو بذاریم؟
- هر کدومو که دوست داری بذار.
آخرسر خودش یکی رو انتخاب میکنه و میذاره توی دستگاه!
الان داره نگاه میکنه و من با خودم فکر می کنم چقدر خوب میشه دختری درک کنه گاهی اوقات مامانش احتیاج به موسیقی داره!
امروز که جمعه است بدتر. بابایی یه ساعتی رفته بیرون و ما تنهاییم. اگه اون بود که باید تلویزیون روشن می کردیم و این فاجعه س.

خانهی هنرمندان- جمعهی قبل
دیروز پنجشنیه بود و روز کاردستی. بعد مدتها خمیر بازی آوردم براش و با هم نشستیم کار کردیم. یه سر نخ دادم دستش و نتیجه ش این شد که می بینید. (خواستم از ابزارهای جانبی مثلا خلال دندون برای بالا بردن خلاقیت بچه استفاده کنم).

اینو در غیاب من ساخته و روی این پایه سبز خمیری گذاشته بود. کارش جالب بود.
+
نوشته شده در جمعه 5 اسفند1390ساعت توسط مامان ري را
|
خب از کجا بگم؟
از قرار خیلی وقته که ننوشتم و نمیدونم از چی بگم. امروز که جمعه بود هر کدوممون یه طرف خونه غش کرده بودیم و خوابمون برده بود. ری را زودتر ، منم که امروز هوس کرده بودم روی تخت بساط کاغذ و کتاب و لب تابمو پهن کنم، همون جا خوابم برد. بابایی هم فکر کنم کنار دخترش بود، چون صدای خروپفش از دور می رسید.
پروژه قبلیم بخشیش بهم برگردونده شده تا بازسازیش کنم. یه کم زور داره ولی تا تحویلش ندم از پول خبری نیست!
امروز واقعا کار کردم و البته کمی اینترنت بازی. بعدازظهر رفتم و مودم رو عمدا خاموش کردم. از این حرکت خودم خوشم اومد. بسیار!
هنوز یه ربعی از خوابم نگذشته بود که دیدم یه سایه کوچولو وارد اتاق شد. شایدم خوابم نبرده بود، چه میدونم! قبل خواب برای خودم چایی آورده و یه مشت اسمارتیز ریخته بودم توی یه پیاله کوچولو که خیر سرم قند کافی برسه به مغزم!
دیدم اون سایه کوچولو اومد طرفم و قبل از این که منو ببینه کاسه اسمارتیز رو دید! تو خود بخوان حدیث مفصل از این مجمل.
بچهم با هیجان هرچه تمام و شدت و حدت اسمارتیزا رو میریخت توی دهنش و دم نمی زد.
منم با ذوق داشتم نگاهش می کردم. گفتم اینا رو خودم برات خریدم .با یاسی ها. اما انگار صدای منو نمی شنید. غرق اسمارتیزا بود...
امروز دوتایی با هم رفته بودن پارک ساعی- بابا و دختر-. تنهایی دلچسبی نصیبم شد. دلم میخواد دخترکم زودتر بزرگ شه و از این فرصت ها بیشتر نصیبم بشه. یه عصر جمعه ، تنها، شاعر و بی خیال...

اثر هنری جدید خانمی روی مبل با ماژیک البته!
بخندم یا بگریم از این که دارم از همین الان با یه هنرمند متفاوت زندگی می کنم؟!

اینم از نزدیک تر. جالب این که همه شخصیت ها با هم متفاوت بودن!

اینم یه کار هنری با همکاری خودم و دخترم. آموزش چسب کاری. اولین کار سمت راست ، تمام عکس ها رو خودش با قیچی از یه بروشور تئاتر جدا کرده و چسبونده. کار وسط چسبوندن تکه های دستمال کاغذی روی کاغذه. سومی رو در حالی که من نبودم خودش انجام داد. دستمال کاغذی ها رو مچاله کرده بود. البته چسب رازی بیچاره رو به خفت و فلاکت رسونده بود. "عکسها از موزه شخصی آثار ملی خانواده ما!"
پ.ن: خیال نکنین که خوراکی به بچه نمیدم. از اونجایی که کمی گلوش گرفته ترجیح میدادم از این خرت و پرتا نخوره دیگه!
+
نوشته شده در جمعه 14 بهمن1390ساعت توسط مامان ري را
|

تولد دخترکم برگزار شد. خوب و خوش. خدا رو شکر. از مزایای این جشن کوچولو هم این بود که لااقل خیلی از دوستای خوبم رو دوباره دیدم.
بچه ها ماهان، داریا، رایا، کارن، ماهور، هورمان بودند و جای خیلی های دیگه خالی بود.

ری رای سه ساله حالا دیگه برای خودش حکومتی داره توی این خونه. نه کسی میتونه روی حرفش حرف بزنه، نه مخالفتی باهاش کنه. ما هم رفتیم جزو پدر مادرای مظلوم و حرف گوش کن.
ممنون از همهی دوستای خوبم. شب خوبی برای هممون بود.
+
نوشته شده در سه شنبه 27 دی1390ساعت توسط مامان ري را
|
دیروز اولین فحشها از طرف خانم نثار من شد. بابایی البته نبود. کامپیوتر رو براش روشن کردم و چون بعد یه ربعی اون فیلم مورد پسندش حوصله شو سر برد، اومد توی هال و با عصبانیت خواست که ...
نمی دونم چی شد کلا! الان دقیق یادم نیست ، اما با خشونت به من گفت «کثافت». معلوم هم بود که نمیدونه این کلمه اصلا یعنی چی! راستش خنده م گرفته بود ولی صورتم رو برگردوندم طرف دیگه.
خیلی نگذشت که فحش دوم مبنی بر «دیوانه» هم نصیبم شد. ناراحتم. نمیدونم از کجا آب خورده این کلمات. خب شاید دیوانه رو از زبون خودمون شنیده باشه ولی کثافت رو بعید میدونم!
فردا روز تولد خانمیه و قراره اگه خدا بخواد یه جشن دوستانهی کوچولو ترتیب بدیم. امیدوارم همه چی خوب پیش بره.

قدم زدن همراه بابایی در پیست اسکی آبعلی
جمعه گذشته. حسابی برف بازی کردن ماهان و ماهور و آرتین و ری را
+
نوشته شده در چهارشنبه 21 دی1390ساعت توسط مامان ري را
|
این چند روز حالم خوب نیست. سرماخوردگی شدیدی دامنم رو گرفته. امروز تقریبا توی خونه بستری بودم. تمام بدنم درد میکرد.
ری را و باباش مدام در حال سر و کله زدن با هم بودند. خداییش هم خیلی اذیت میکرد. دلم به حال مهدی سوخت. اما مسئله مورد توجه و دردناک این بود که توی تمام این مدت خانمی حتی یک بار هم به من محل نذاشت و سراغی ازم نگرفت. آخرای شب فقط اومد توی اتاق و گفت که دوستت دارم مامان و بعد رفت. فهمیدم مهدی بهش گفته. صحنه خنده داری بود ولی خب این ماجرا احساسی بودن دخترم رو زیر سوال برد.
دیشب شب یلدای خیلی قشنگی داشتیم، با این که از تب داشتم می سوختم و حتی لرز هم داشتم، اما تا 3 بیدار بودیم. در کنار دوستای خوب و عزیزم. با شعر و ترانه و سرود...

یه عکس از یلدای امسال خانمی
+
نوشته شده در جمعه 2 دی1390ساعت توسط مامان ري را
|
آره خیلی وقته این جا ننوشتم.
خودم هم ناراحتم ولی خب توی دنیای وبلاگ نویسی پیش میاد. درعوضش «شبیه خودم» حسابی روبه راه و سرپاست. یک - هیچ به نفع مامان.
این روزها که دخترکم داره به مرز سه سالگی نزدیک میشه تغییرات رفتاریش کاملا مشهود و بزرگ شدنش گاهی اوقات ما رو غافلگیر می کنه. این بخصوص در حرف زدن و فهمیدن چیزهای بیشتر معلوم میشه. تنها چیزی که پیش اومده اینه که خانم به نشستن جلوی کامپیوتر و دیدن اراجیف فیلمی بچه ها معتاد شده ، اونم بدجور. اولش برای ما خوب بود، چون واقعا می شد لحظه ای نفس کشید، اما از وقتی که این کارش جدی شده براش نگرانم. اونقدر هم پیله می کنه که نمی شه کاریش کرد. گاهی اوقات صبح ها به خاطر نشستن پای کامپیوتر برای نرفتن به مهد اونقدر ازم انرژی می گیره که تقریبا به ستوه می آم. شب هم موقع خوابیدن خیلی مقاومت میکنه. تقریبا مثل یک سال قبلش شده که به راحتی نمی خوابید. این حتی در صورتی که روز هم نخوابیده باشه اتفاق می افته. بعضی اوقات غبطه میخورم به حال پدر مادرایی که بچه هاشون سر ساعت 9 شب لنگ و پاچه شون دراز میشه و میرن به عالم خواب!
نکات شنیدنی این روزها:
- دو روز پیش نشسته بود و داشت روی کاغذ به زعم خودش می نوشت و برای هر کلمه یه خط میکشید:
ری را
بابا
مجتبی
یاسی
خاله طیبه
لیلا
اسم منو که نوشت برگشت طرفم و گفت مامان چه اسم قشنگی داری!!!
- قبل تعطیلات درحالیکه براش یه دونات خریدم و از سوپرمارکت بیرون میزدیم، پرسید برام شیر کاکائو هم گذاشتی؟ گفتم آره. ادامه داد که دیروز امیر علی شیرش رو ریخت روی لباسش. من خنگول هم با تعجب پرسیدم راست می گی؟ با بدجنسی جواب داد کاسه تو بیار ماست بگیر!!!
- برای رفتن به کویر گوشواره هامو درآورده بودم. بعد برگشت یه روز درحالی که دراز کشیده بودم اومد طرفم و با تعجب پرسید گوشوارهت کو؟ براش توضیح دادم که به خاطر سفرم درآوردم. گفت ببین گوشت زخم شده! بعد ازم پرسید اون یکی رو هم درآوردی؟!!!
- هفته پیش خونهی دوستم فرزانه بودیم. بالای تخت ماهان عکسشو دید که روی قله انداخته بود. با حالت خاصی گفت ببین مامان اینم مث تو رفته کوه.
خیلی برام جالب بود که به این مسئله دقت می کنه و میدونه که من کوه میرم. ازش پرسیدم تو خوشحالی که من می رم کوه. بچهم با معصومیت سرش رو به علامت مثبت تکون داد. اون لحظه حس خیلی خوبی داشتم. خیلی خوب...
روز نقاشی با رنگ در خانه (معمولا پنجشنبه ها)
نقاشی با مهر درست شده با سیب زمینی
+
نوشته شده در چهارشنبه 16 آذر1390ساعت توسط مامان ري را
|